تبليغاتX
دست نوشته ها
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

No words are necessary between two loving hearts

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

مي داني مرداد ماه خوبي است. خوب که نه...عالي ست. مرداد همان ماهي ست که اگر تهران باشي آفتاب مغزت را مثل کره آب مي کند و اگر وين باشي رطوبت هوا نفست را مي گيرد و اگر استکهلم باشي هي راه مي روي در ميان جنگل و خيره مي شوي به سبزينه ي گياهان پيرامونت که هنوز درخشنده گي ارديبهشت را با خود دارند....
حالا مرداد است و من اینجا هستم و مغزم پيش از آنکه آب شود درد مي کند. دردي مرگبار.
مي نشينم اين جا و زل مي زنم به اين صفحه کليد خاکستري و به يک عکس سياه و سپيد...
عکس غريبه اي که حالا به گمانم سرش گرم انتخاب رنگ کت و کراوات و گلهاي سبد و اتومبيل است...
شايد هم نشسته است و سر دانه هاي سکه و مثقال هاي طلا با کسي گفتگو مي کند...
مگر فرقي هم مي کند؟
پيوستن به گله آرامش مي آورد. تن سپردن. تن دادن. جا گذاشتن و رفتن. رفتن و روي برنگرداندن.
رفتن و جا گذاشتن.
حالا بگذار مرداد باشد و از ابر سترون سنگ ببارد و از چشمان خشک من خون...مگر فرقي هم مي کند؟
نه نمي کند. جايي مرد جواني گلي بر سينه مي زند و جايي ديگر مرد جواني ديگر کودکي را سخت در آغوش مي فشارد. هر دو از يک تبارند؟ نمي دانم؟ از يک طايفه...نمي دانم؟ شايد هم غريبه و بيگانه باشند باهم...اين را هم نمي دانم.
اما ايمان دارم که آرامش گله چيز دلچسبي ست.
مي روي و هر کس که جا مي ماند را ناديده مي گيري.
ديگر فرقي نمي کند مرداد باشد باشد يا ارديبهشت. فرقي نمي کند من باشم يا ديگري...
گله به آرامي پيش مي رود. گله اي با دخترکان سر به زير و مردان جوان سر به راه...گله اي که در آن دانشنامه را در کنار ديپلم خياطي با متد گرلاوين بر سر رف مي گذارند و سه روز يک بار با دستمال گلدوزي شده خاکش را مي گيرند. گله اي که در آن سر به زيران به اشاره ي سر به راهان لبخند مي زنند و فرزندان سالم مي زايند و آينده را فتح مي کنند.
ديگر فرقي نمي کند. آرامش گله ارزاني تو ست و من دستهايم را...
اول دستهايم را روي سرم مي گذارم تا درد از ميان انگشتهايم سرريز نکند اما بعد...دستهايم را دراز مي کنم و به سوي افق آغوش مي گشايم چرا که...
ديگر
ف
ر
ق
ي
نمي کند.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

My night has become a sunny dawn because of you

 

پ.ن ۱ : شما ها نکنه یه وقت تکونی داشته باشید ها ! گناه می شه .

پ.ن ۲ : دیشب عروسی بودم و کلی با یاد هفته ی آینده کیف کردم .

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

Love those who love you

 

پ.ن 1 : همه اش چند تا دیگه مونده ؟؟ خیلی خوش حالم .

پ.ن 2 : خانم ها و آقایون محترم ! هیچ معلومه شما کجایید ؟؟ یه کم حرکت بیشتر .

پ.ن 3 : می خوام بدونم اگر من این عشق یعنی ها را نذارم کس دیگه ای این همت را نمی کنه ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

دردورترین نقطه از دوردست ترین سرزمین های شمال

سنگی وجود دارد

که هر هزار سال یکبار

پرنده ای از جنوب پر می کشد

و بر آن می نشیند

ویک تکه از آنرا می خراشد.

وقتی این سنگ تمام شود

ابدیت آغاز می شود.

(یک افسانه ی مکزیکی)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

If I know what love is , it is because of you

 

پ.ن : همین !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

تاسرزمین رویا چقدر راه است.

آنجا که عشق هست و افسانه نیست.

آوازهام رنگ غربت دارند. هینجا کسی مرا نمی فهمد.

گاه حس می کنم با خود نیز غریبه ام

آیا کسی هست جز من که صدای سکوت را بشنود؟

آواز مردمان در گوش من چون فریاد سیلی است که

پیام آور ویرانی است

نه چون جویباری که زلال محبت می بخشد.

آنان که آشنا بودند و مرا به نام می خواندند دژخیم شدند

ومن بسیار کوشیدم که هز خود بدایشان ببخشم

که می پنداشتم  این نهایت عشق است

و ایمان داشتم.

اما مرا چه شد؟

که اینگونه تا انحطاط غریبانه ی خویش

از زیباترین پرواز تا سختترین سقوط

واز آبی ترین دریا تا سرخ ترین کویر

غمگنانه به تماشا نشستم.

کسانی که مرا به نام خواندند

تندیس تزویر بودند و ریا

وآنان که راندند

انعکاس محبت بودند وپژواک صداشان زیباترین موسیقی امید.

نیاز من همه دوست داشتن است

نه دوست داشته شدن.

من دربدر عشق ورزیدنم

نه خیال پرداز معشوق بودن.

من با خویش غریبه ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

Each morning as I awaken you are the reason I smile , you are the reason I love .

 

پ.ن ۱ : من به این نتیجه رسیدم که اگر من و ::رضا:: کمتر این جا باشیم شما ها یه حرکتی می کنید ! بله ؟

پ.ن ۲ : حالم خوب نیست ، احتیاج به آرامش دارم و برطرف کردن دل تنگی از طرف یه دوست ، کسی هست ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

آمد و آتش به جانم كرد و رفت

با محبت امتحانم كرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبي بپا

در ميان دودمانم كرد و رفت

آمد و روئي گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم كرد و رفت

آمد و او دود شد من شعله اي

در وجود خود نهانم كرد و رفت

آمد و آيينه گردانم بشد

طوطي بي همزبانم كرد و رفت

آمد و برقي شد و جانم بسوخت

آتشين تر اين بيانم كرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمة آب روانم كرد و رفت

آمد و تيري زد و شد ناپديد

همچنان صيدي نشانم كرد و رفت

آمد و چون آفتي در من فتاد

سر بسوي آسمانم كرد و رفت

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط |

رفتنت آغاز ويرانیست حرفش را نزن

ابتداي يك پريشانيست حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

دل شكستن كار آساني است حرفش را نزن

عهد كردي با نگاه خسته اي محرم شوي

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن 

خورده اي سوگند روزي عهد مارا بشكني

اين شكستن نامسلمانيست حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج توام

رفتنت آغاز ويرانیست حرفش را نزن

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط |

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

این ها فقط برای شاخه گل نو شکفته !

عروس و داماد ناز !

داماد این ها را می خواد ، حاضره ؟

مایحتاج داماد !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

 

I could do without many things with no hardship -- you are not one of them

 

پ.ن ۱ : آقای رضا خان مرغدار ! خوب می دونم چه سختی داره سور و سات مراسم ، اما تا باشه از این سختی ها . ( راستی یه کم هم حرف های درگوشی داشتم از خیلی وقت پیش )

پ.ن ۲ : عاطی جان ! خوبه شما دکتر نشدی و گر نه مریض را دفن می کردن تا برسی بالا سرش . کم تو ۳۶۰ آتیش بسوزون ، این جا هم بیا .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

- سرباز، گزارش بده.
- قربان، ارتش در آماده باش کامل است و نابودی دشمن نزديک است. فقط اگر پيدا کنيم دشمن روبروی‌مان است يا پشت‌سرمان باقی مسايل حل است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

من الان دقیقا این شکلیمچرا؟خوب معلومه چون از اول صبح که میام شرکت با درگیرهستم.بعد از اون وقتی میرم بیرون از شرکت یا باید دنبال برای روز جشن باشم یا دنبال شیرینی و مابقی سور و سات .درنتیجه اینجوری میرسم خونه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

A man is not where he lives , but where he loves

 

پ.ن 1 : 150000 روز قشنگ و آروم براتون آرزو می کنیم .

پ.ن 2 : آقایون ::نیما::  و ::کارون:: دنبال شما هم با جارو بیاییم ؟!؟!؟!؟!

پ.ن 3 : اونی یکی دو تا هم که احیانا با خفاش و جغد نسبتی دارن !

پ.ن 4 : قرار بود پست معرفی بزنید ، یالا !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

كسلم

بدنم كرخته

حوصله ى حرف زدن ندارم

حوصله ى شنيدن ندارم

حوصله ى حرفاشو؟

حوصله ى خودشو!

.

.

مى خوام چشمامو ببندم بعد كه بازشون مى كنم زير بارون باشم

خيس خيس

تنها

تو يه خيابون بي سر و ته

دلم مى خواد راه برم

خيلى وقته خيس نشدم

خيس خيس

آخرين بار؟

مى رفتم مدرسه

يا از مدرسه برمى گشتم؟

.

.

شب

تاريك تاريك

ستاره ها رو نمى خوام

حالم ازشون به هم مى خوره

گند زدن تو زندگيم

ماه...

چرا!فقط ماه

و من

ماه من؟

ماه و من!

.

.

نه

حوصله شو ندارم

حوصله ى حرفاشو؟

حوصله ى خودشو!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط ::عاطفه:: |

سلام

بالاخره کلانجار ها و راهنمایی های یکی از اون شاخه گل های نو شکفته !!!!!!! نتیجه داد و عکس ها این جا  هستن .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

از عاشق پرسیدند : هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگ است ؟

گفت : از بیم جدایی

پرسيدم : عشق چيست؟

گفت:آتشي است

گفتم:مگر آن را ديده اي؟

گفت:نـــه در آن سوخته ام

 

پ.ن ۱ : شمارش معکوس شروع شد !

پ.ن ۲ : ۱۶ تا روز شیرین تا رسیدن اون روز به یاد موندنی براتون آرزو می کنم .

پ.ن ۳ : خانم ها و آقایون محترم ! یالا که ۱۶ تا از مجردیش مونده !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

نام ماهها در دوران ساسانی بر مبنای نشانه های زرتشتی وضع شد که تقويم ماهانه ساسانی که فاقد هفته است و در آن هرروز ماه يک نام دارد، بهترين اثر باقی مانده از آن است. در بيشتر دوران اسلامی، اسامی بابلی/آرامی ماههای مانند «تموز» و «نيسان» مورد استفاده بود، اما با برقراری تقويم جلالی به عنوان تقويم رسمی ايران در اوايل قرن جاری خورشيدی، اسامی ساسانی نيز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردی تغيير کرد. در زير تلفظ پارسی ميانه اين اسامی و اصل اوستايی آنها در پرانتز آورده می شود.

Fravartin (Frawashi)فره وشی، ارواح گذشتگان:
Ardiwehisht (asha-wahishta) بهترين بهتر (از اصول زرتشتی):
Khordad (Hauwartat) سلامتی
Teer (Tishtria) خدای باران
Amordad (Amartaat) ناميرايی، نامرگی:
Shahrivar (khshathrawara) پادشاهی خواسته شده:
Mihr (Mithra) خدای مهر و قراردادهای اجتماعی:
Aban (Apan) آبها (لقب آناهيتا):
Adhar (Atar) آتش:
Dey (Dawya): خدا
Wahman (wahu-mana) بهمن، تفکر برتر:
Spandaarmadh (Spanta-armaiti) آرماييتی مقدس (مادينه خدای طبيعت):

منبع: هفته نامه کاپوچينو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

خوبید ؟ اول مبعثتون مبارک . بعد من حاضرم برای این که شما ها راه بیافتید و فعالیتتون بیشتر بشه ماهی چند روز برم تا شما یه حرکتی بکنید ........... بابا فعال ............. بابا نویسنده ........... بابا بلاگ دار ................ بابا همه چی تموم ........... البته باز خوبه که کار به جارو و دسته بیل این ها نکشید و خودتون اومدید ............. خودتون اومدید که هیچ تازه عضو جدید هم آوردید ......... آقا یا خانم ::کارون:: .

خوب بگم از این چند روز و تعطیلات که خوب بود و خوش گذشت ، گرچه از کنسل شدن برنامه دو روزه ماسوله پکر بودم اما با یه تور فوق العاده خوب رفتم نمک آبرود و جای همتون خالی اوووووووووووونقدر خوش گذشت که فکر می کنم خستگی این چند وقت از بین رفت و الان فقط مونده دل تنگی !!!!!!! اون جا فکر همتون هم بودم خصوصا ::عاطفه:: بلا که نتونست بیاد تا از بودن در کنار ما لذت ببره !!!!!!!!!! . ساعت ۴:۳۰ روز جمعه آرژانتین قرارمون بود و خوب طبق معمول همیشه و بنا به حفظ سنت های این مرز و بوم بیشتر از یک ساعت طول کشید تا حرکت کنیم و خوب مسلمه که بعدش هم به ترافیک وحشتناکی خوردیم که هر لحظه امکان برگشتن بود ، بعدش هم که خوردن صبحانه و رسیدن به نوشهر و نهار و گشت و نمک آبرود و .................. دوباره بعد از ساعت یک هم آرژانتین ! .

اضافه شده ساعت ۲:۲۵ : از صبح دارم کلانجار می رم که عکس بذارم اما نمی شه ! پس بمونه برای وقتی که شد .

پ.ن ۱ : باز هم عضو جدید داریم .

پ.ن ۲ : ::عاطفه:: تو باز یهو نزنی زیر همه چی ها ، منتظریم ، زود باش !

پ.ن ۳ : لیدیز اند جنتلمنز موافقید که یه معرفی کلی بذاریم ؟

پ.ن ۴ : باز هم می خوام بگم که دلم تنگه !

پ.ن ۵ : این پست مربوط به چه گروهی می شه آیا ؟

همین !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

  بی قاعده، جوری که زن تناردیه را با ژان والژان توی کافی شاپ ببینی.                                             بی خبری، جوری که حتی خود شکسپیرش هم از پشت پرده های هملت و اوفلیایش خبر نداشته باشد، آشفتگی، جوری که دخترهای بیست و هفت ساله ی دست و پا چلفتی سالی سه بار شوهرهای مایه دار کنند و سردرگمی، جوری که برای امتحان سه شنبه صبحت دوشنبه صبح بزنی بیرون

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

اینم خوب یک مدلشه دیگه. ایراد داره؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام!

 

الان ساعت 12 ظهر جمعه مى باشد، من اصلاً حالم خوب نمى باشد، دلم گرفته مى باشد!

باور كن مى خوام كه بنويسما اما نمى دونم چرا هيچى به فكرم نمى رسه!:(

نمى خوام شعر يا نوشته هاى قشنگ آدماى ديگه رو بذارم، از اين چيزا تا دلت بخواد مى تونى تو بلاگاى 360ام پيدا كنى! اينم آدرسش 

  

 

دلم مى خواد اينجا حرفامو بزنم، درد دلامو، دل تنگيامو، خستگيامو، ...

اينارم ميشه اونجا نوشت اما خوب از هر 1000 تا بازديد از  pageام شايد فقط يه نفر حس شو داشته باشه كه يه سرى ام به بلاگام بزنه، اونجا انقد سرآدما شلوغه كه حوصله ى گوش دادن به حرفاى دلاى همديگه رو ندارن.اما خوب خيالم راحته كه اگه كسي مياد

اينجا لااقل يه نيم نگاهى به حرفام ميندازه! ايشالا البته!:D

خوب، خوشحالم كه چند خطى شد! ;)

 

شاد و رنگى باشيد!

فعلاً ...

 

 باشد كه post هاى باحال ترى از من ببينيد!:)

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::عاطفه:: |

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

هر چــــــه کـــردم نشوم از تو جدا بدتـــــر شد

از دل مــــــا نــــرود مــــــهـر و وفـــــــا بدتر شد

مثــــــلا خــــواســـتـــــم ایـن بار موقر باشــــــم

و به جای " تو " بگویم که " شما " بدتر شــــــد

این متانـــــــت به دل ســـنـگ تو تاثـــیر نکـــــرد

بلــکـــه بر عکـــس فقــــط رابطه ها بدتر شـــــد

چـاره ، دارو و دوا نیــســـت که حــــال من و تــــو

بـــی تــــو بــا خــــوردن دارو و دوا بـــدتــر شــــد

روی فرش دل من ، جوهری از عشق تو ریــخـــت

آمدم پـاک کـــــنم عــشـــــق تــــو را بــدتر شــــد

 

< شادی صندوقی >

 

پ.ن ۱ : عاطفه و صالح خودتون می آیید یا با زبون خوش !!!!!!!!!!! بیاریمتون ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریاچه به پرواز در آمد.

چشمانش را بست و در سکوت های روحش سپاس را به جا آورد.

اما چون از فراز تپه فرود آمد اندوهی او را فرا گرفت و در دل خود اندیشید:

چگونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟

چه روزهای درازی که در میان این دیوارها به سر بردم.

کیست که بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

آنجا که تویی من آمدن نتوانم

وآنجا که منم تو خود نيايی دانم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

برآستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد





+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

در ضمن امکان وجود ارتباط معنوی نویسندگان وبلاگ با اون پنج آدمک داخل ساعت رو تکذیب نمیکنیم...(:
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

معلم  پاي  تخته  داد مي زد

 صورتش  از خشم گلگون  بود

 و  دستانش  به زير پوششي  از گردپنهان بود

ولي ‌آخر كلاسي ها

لواشك  بين خود تقسيم  مي كردند

وان يكي  در گوشه اي  ديگر جوانان را ورق مي زد

براي  آنكه بي خود هاي و هو  مي كرد  و با آن شور بي پايان

تساوي  هاي  جبري  رانشان مي داد

خطي  خوانا  به روي  تخته اي  كز ظلمتي  تاريك

غمگين بود

تساوي  را چنين  بنوشت

  يك با يك برابر هست

 از ميان  جمع شاگردان  يكي  برخاست

هميشه يك نفر  بايد  به پا خيزد

به آرامي  سخن سر داد

تساوي  اشتباهي  فاحش  و محض  است

معلم

مات  بر جا ماند

و او  پرسيد

گر يك  فرد  انسان  واحد  يك  بود آيا باز

  يك با  يك برابر بود

 سكوت مدهوشي  بود و سئوالي  سخت

معلم خشمگين فرياد زد

  آري  برابر بود

و او  با  پوزخندي  گفت

اگر يك فرد انسان  واحد يك بود

آن كه زور و  زر به دامن داشت بالا  بود

وانكه  قلبي  پاك  و سدتي  فاقد  زر  داشت

پايين  بود

اگر يك  فرد  اسنان  واحد يك  بود

آن كه صورت  نقره گون

چون  قرص  مه مي داشت

بالا بود

  وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك  فرد  انسان  واحد  يك بود

اين تساوي  زير و رو  مي شد

حال  مي پرسم  يك  اگر با يك برابر  بود

نان  و مال  مفت  خواران

از كجا  آماده مي گرديد

يا چه كس  ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك  اگر  با يك برابر بود

پس كه پشتش  زير بار  فقر  خم مي شد ؟

 يا كه زير صربت شلاق له  مي گشت ؟

يك  اگر با يك  برابر  بود

پس  چه كس آزادگان  را  در قفس  مي كرد ؟

  معلم  ناله آسا  گفت

  بچه ها  در جزوه هاي خويش  بنويسيد

 يك  با يك برابر نيست .

>>>خسرو گلسرخی<<<

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

دستانم را به سوی کسی دراز می کنم که می دانم گرمای دستانش را تا همیشه از یاد نخواهم برد
...
من این روزها سرد شده ام
آنقدرها سرد که ساعتها ماندن در زیر هرم آفتاب سوزان این روزها هم
کاری نمی تواند برای من کند!
کمبود محبت ندارم، یا نیاز به یک آغوش گرم
صحبت این حرفها نیست
کمی خسته ام تنها
خسته از بی فکریهای هر روزه ام
خسته از دلتنگی های لحظه به لحظه ام
 چقدر کمت دارد ثانیه ها یکتای من ...
چه دست نیافتنی شده ای ...
رها شده ام، رهایم کرده ای، به گمانم توان ادامه نیست
کاش کمی نور بود اینجا – خیلی تاریک شده ام – خیلی تاریک شده است !
دیگر ماه را هم ندارم که بگویم گاه گاهی کمی از بودنش را
 بر من هدیه می کند !
ستاره ها هم که هیچ، سالهاست بودنشان را از بودنم ربوده اند!
 به راستی چه باید کرد، چه باید بکنم، چه می توانم بکنم ...
چه ها که نکرده ام، چه ها که نمی توانم بکنم
وای – وای – وای
قید همه چیز را زده ام
 دیگر حتی روی خطوط هم نمی نویسم!
کاغذی پشت کاغذ دیگر
خودکاری که هم چنان تمام نشده است از حرفهای من
و منی که بی اختیار رها می شوم در میان خطوط بی رنگ این روزها !
با خود چه می کنم، با من چه می کنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

منبع
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

وقتی بعد از کلی وقت با آرایشگر محلتون آشتی می کنی و می ری آرایشگاه
وقتی بعد از کلی وقت قیافت عوض می شه
انگار دوباره به دنیا اومدی
به همه لبخند می زنی و فکر می کنی همه مثل خودت خوشحالن
خیلی راه هست برای اینکه آدم دوباره به دنیا بیاد
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

آیا می دانید پرفسور حسابی و انیشتین از کتاب های زرد و صورتی و بنفش گاج استفاده کرده اند
.
.
.
یه صدای کلفت به حالت عاقلانه
گروه آموزش جوکار
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

از صبح این صفحه را باز کردم و نوشتم و پاک کردم ، انگار اونی که دیشب کلی کلانجار می رفت وکلی حرف داشت توی سرش که امون خوابیدن را گرفته بودن من نبودم و یکی دیگه بوده !

اصلا از کجا شروع  شد ، فکر های دیشب را می گم ، از .... از ......... از ......... از ....... نمی دونم ! راستی از کجا شروع شد ؟ از کجا شروع می شن ؟ حالا خوبه منشا معلومی هم ندارن و این طور عذاب می دن ، اما همیشه هم آزار ندارن ها ، یه وقت هایی قشنگن و شیرین . تا حالا چقدر از حرف ها و فکر ی توی ذهن را به زبون آوردید ؟ اصلا می شه به کسی گفتشون ؟ بعضی وقت ها آره اما بعضی وقت ها هم نه .... به بعضی آدم ها آره به بعضی ها هم نه .... حالا بماند که یه سری از حرف ها را به در و دیوار می گیم یا مثلا به دیوار کنار رخت خواب ، همون وقتی که رو دست چپ یا دست راستت ( چه فرقی می کنه ؟ ) خوابیدی و زل زدی به دیوار ، آره همون زمان هم می شه حرف زد و می دونم که تا حالا امتحانش کردی ، یا حتی ........ ممکنه به همون دیوار هم نتونی بگی ، ممکنه ؟ تحت چه شرایطی این پیش می یاد ؟ یعنی این که نتونی به اون حرف هات را بگی ؟ یا حرفت خیلی بزرگه یا دیوار خیلی کوچیک ! - این که شد یکی !!!! - اما ممکنه حرف اون قدر بزرگ باشه که حتی نخوای به زبون بیاری و اگر دیوار کوچیک باشه یعنی ظرفیت شنیدن را نداره .......... چقدر بد ، حتی دیوار هم نمی شنوه ....

نمی دونم این جا می تونم چه طور حرف بزنم .............. وای پر از کلمه ام اما چرا نمی یان بیرون ؟؟؟؟ اون جا بیشتر روز مره است و نوشتن از اطراف .......... اما این جا کاش نگفته ها باشه ، کاش دل تنگی ها ، کاش نشنیده ها ، کاش ....

۳:۳۰ مونده تا آخر وقت . خوابم می یاد . فردا روز آخر هفته است . رفتن دو روزه ماسوله کنسل شد . تعطیلات تهران . ۱۳۷ تا گذشته . خوابم می یاد . دومین کارت اعتباری ایرانسل نیومده . گوشیم شارژ نداره ، شارژر هم نیاوردم . من دماوند می خوام . جمعه می رم نمک آبرود . خطش را واگذار کرده یا این طور وانمود می کنه ؟ . ماهیان خاویاری . میگو ها امروز می رسن . خوابم می یاد . خسته ام . یه استراحت و تعطیلی جانانه . مرخصی می خوام . دیس ایز د نامبر ....... . کنسرت فرمان فتحعلیان ، پایه ای نیست برای رفتن ؟ . شطرنج نابینایان ؟ یعنی چه مدلیه ؟ . کنسرت کامکارها . خوابم می یاد . از زینک خوردن خسته شدم ، بابا آخه خیلی وزنم کم بود سر خوردن این ها کلی اضافه شده . مرخصی ماه آینده را چی کار کنم ؟ . ستاره کیش . گراد ، راستی این تبلیغ جدید گراد را دیدید ؟یعنی چی اون وقت ؟ . تجربه جهانی . پخش اتوموبیل با دریافت بلوتوث !!!!!! .

پ.ن ۱ : خوبه نمی خواستم حرف بزنم ، واقعا که !!!!!!!! الان احتمالا چیزی تو مایه های پشیمونی بر شما غالب شده ، بله ؟

پ.ن ۲ : یه عضو جدید داریم < نیما > . نمی شناسمش . ( حالا یکی نیست بگه مگه خودت چند وقته این جایی ؟! )

پ.ن ۳ : عنوانم هیچ ربطی به نوشته ها نداره ، عنوان دیگه ، همین ! البته در رابطه با هیچ کس و هیچ چیزی هم نیست !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

 

 

مكتب خونريزي است مكتب والاي عشق

شيوة چنگيزي است شيوةيغمايي عشق

عشق به وقت ورود كرد تعارف به درد

وز همه برخاست آه در جلو پاي عشق

مبحث معناي عشق شامل صد دفتر است

وان همه يك جمله است ، عشق به معناي عشق

مبحث تعرف عشق نيز دو قسمت بود

گرچه دويي نيست در حضرت يكتاي عشق

فصل الف، الفت است ، قسمت ب، بندگي است

نيست تعبير از دو حرف درس الفباي عشق  

عشق مساوي است با حاصل جمع وجود

مرگ مساوي است با بودن منهاي عشق

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط |

و خداوند عشق را آفرید و آن را در همه موجودات قرار داد از انسان و حیوان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد.

هی شما کنار آتش خاموش،خوابتان سنگین!
هی شما که از مسیر موج به آرامش مرداب رسیده اید!
شما سمت مزار دریا رانمی دانید؟

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد،
اما ای کاش پیش از آن که افشای آفتاب
از خواب گریه آشکارم کند،
هم بی چراغ دراین خانه ی خراب مرده بودم،
که من حرامنوش آن زمزم نا سروده نبودم
که تو مسافر بی تکلم ان مقصد نانموده نبودی.

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد،
نه باذ شمال می آمد و نه را جنوب پیدا بود.

همین و حالا،حالا من ماندم و
فراق فرا رفتن از وا ه ها،
من ماندم وفرود سه تار وانگشت،
من ماندم وعادتی آسوده از بی خوابی جهان.

هی شما کنار آتش خاموش،خوابتان سنگین!

>>سید علی صالحی<<

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

پست قبل هم گفتم که امروز این کار گروهی را شروع کردیم و امیدوارم که خوب پیش بریم و بتونیم درس های دیگه ای یاد بگیریم . قرار این نوشتن ها بعد از یه تصمیم ضربتی بود و با چند تا تلفن و اس ام اس جمع شدیم ، البته تا الان که دارم این ها را می نویسم هنوز از یه نفرمون خبری نیست ( باز معلوم نیست کجا داره آتیش می سوزونه !!!! ) اما اون هم می یاد . این بلاگ از اول برای پرنده ی تنها بود ( ؟!؟!؟!؟! یعنی چی ؟ شما که چند وقته از تنهایی در اومدی و ایشاا... تا چند وقته دیگه هم که رسما تنها نیستی ، پس چرا پرنده تنها ؟! ) یا شاید هم دوری از ما و با نبودن ما تنها بودید ؟!  در هر صورت فعلا که از تنهایی در اومدید ....

فعلا که سه نفر هستیم ، پرنده تنهای سابق ، صالح و من که البته ما یه نسبت هایی هم با هم داریم که به مرور خودتون متوجه می شید  .

فکر می کنم آثار گرمای هوا باشه ها !!!!!!!!! چون خالی شدم از نوشتن  

پس فعلا همین باشه تا بعد :

 

کوچه سمت تو

نمی دانم فرق این خیابان

با چشم های تو چیست

عینکت را بردار

بگذار باد

چشم هایت را

طوفانی کند

باور کن

جوانی ام آنقدر نیست

که پای تو بنشیند

و یا حرف هایم

که هی بگوید دوستت دارم

تو از کوچه سمت تو

قدم به دلم گذاشتی

قبول ،

من هم تو را شنیدم

اما این زمستان چیست

که در دست های تو آب می شود

این چلچله ها که در گیسوانت پنهانند

نمی دانم فرق تو چیست

با دخترکی که انگور می خواند

صدایم نکنی صدایی از من نمی شنوی !

 

>> آرمان شه بخش <<

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

امروز ۱۵ امرداد ، یعنی دقیقا نیمه تابستون .

و همین امروز کار گروهی را این جا شروع کردیم .

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

تبریک برای ورود اعضا جدید

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |


اشعاری از مارگوت بیگل  با ترجمه احمد شاملو

 

( 1)

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم


( 2)



می باید خود را از دام اوهام برهانیم
گر بر آن سریم که همه چیزی را در یابیم
می باید ایمان داشت
که به هنگام
تنها از نیروی فرزانگی خویش
مدد باید جست



( 3 )


عشق، عشق می آفریند
عشق، زندگی می بخشد
زندگی، رنج به همراه دارد
رنج، دلشوره می آفریند
دلشوره، جرأت می بخشد
جرأت، اعتماد به همراه دارد
اعتماد، امید می آفریند
امید، زندگی می بخشد
زندگی ،عشق می آفریند
عشق ،عشق می آفریند
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

مطالب قدیمی‌تر