تبليغاتX
دست نوشته ها

آنگاه که نمادی از امید 

در فنجان قهوه ات نمی بینی

 

و آنگاه که در طالع این ماهت نیز

 

خبری از معجزه نیست.

 

بدان که خدا همه چیز را به دست خودت

 

سپرده تا بهترین ها را به ارمغان آوری.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط ::صالح:: |


جام حيات ملتهب می تپد، گويی مرگ بر در می زند.
مرگی که به يکباره نفس را نمی گيرد
که گلو را تنگ می کند،
که سينه را می فشارد،
که زندگی را کم حجم می کند.
دلبستگی ها را از تو می گيرد،
دوست داشتنی ها را،
دل خوش کنک ها را.
زندگيت را نمی گيرد، بهانه های زندگيت را می گيرد.
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

پریشب حالم خیلی بد بود. کلافه و بی حوصله، به اضافه ی سه چهارتا احساس دیگه که اسماشون رو بلد نیستم. بدتر از اونی بودم که بتونم وصفش کنم؛ فقط میتونم بگم تا حالا کمتر اونطوری بودم. صبح فرداش که بیدار شدم خیلی شنگول بودم، واقعا احساس خوبی داشتم.

این جریان منو خیلی متاسف کرد. یعنی انقدر احساسات آدم الکی ان ؟! هر وقت دلشون میخواد خوب میشن، هروقت دلشون میخواد بد میشن، بدون اینکه شرایط فرق چندانی کرده باشه. مگه من مسخره ی اونام ؟!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

اگه آدما نصف چیزهایی که می‌گن رو می‌فهمیدن، برخلاف وضع کنونی، خیلی فهمیده می‌بودن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

من معتقدم همه آدمها بالقوه بی نهایت پستند . این قضیه خیلی تلخه .اما وقتی آدم می بینه خودش هم از این قاعده مستثنی نیست به طرز خنده داری قابل تحمل می شه. این رو از توی کتابها در نیاوردم . با گوشت و پوست و استخون درکش کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

     در زوزه ی باد وحشی٬ در وحشت شکستن بغض٬ در بغض معصومانه ی غریب٬ در غربت انجام احساس٬ دراحساس تلخ سقوط٬ درسقوط سنگین سکوت٬ در سکوت سرد سایه ها٬ در سایه ی درختی تنها٬ در تنهایی غریب خواستن٬ درخواستن کودکانه ی یک نیاز٬ در نیاز آرزوی بلند٬ در بلندای احساس درد٬ در درد کوچک یک زخم٬ در زخم کهنه ی یادگاری٬ در یادگار دوران کودکی٬ در کودکی یک بغض هنگام پنهان٬در پنهانی نیازها و رازها٬در راز سر به مهر یک پیر٬ در پیری احساسات و رویاها٬ در رویای خفته ی یک آواز٬ در آواز بلند یک گل هنگام شکفتن٬ در شکفتن یک لحظه-یک لبخند٬ ذر لبخند یک گرگ هنگام دریدن٬ در دریدن خاطرات موهوم عشق٬ در عشق یک روز-یک بوسه٬ در بوسه ی شیرین مرگ٬ در مرگ همه باورها٬ در باور یک تردید برای خواندن٬ در خواندن بلندترین سطر سفر٬ ذر سفر از خویش به خاموشی٬ در خاموشی عجیب یک خلوت٬ در خلوت یک جغد معصوم٬ در معصومیت یک پلنگ بر قله٬ ذر قله ی بلند آرزو٬ در آرزوی کودکانه ی داشتن٬ در داشتن یک قلک پر پرواز٬ در پرواز از بام تا آسمان٬ در آسمان سرخ یک غروب٬ در غروب آخر یک دوست داشتن٬ در دوست داشتن بی دلیل و بی ـ بازگشت٬در بازگشت از سفری دور٬ در دوری یک لحظه تا مرگ٬و در همه چیز٬ همه کس و همه جا٬ یک چیز٬ یک حس٬ یک راز٬ یک نیاز٬ یک لبخندو... پنهان است.

        زندگی چیزی نیست جز عشق.

      و عشق جز خدا نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

من اكنون احساس مي كنم،

بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

و خود را مي نگرم.

و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر

كه تو اين جا چه مي كني؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس مي كنم،

كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

همين و همين.

>>>شریعتی<<<

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

و این هم اشعار استاد یا صدای خودش

شعر 1

شعر 2

شعر 3

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

بيست‌وهفتم شهريورماه نوزدهمين سالروز درگذشت محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار است.

 

 زندگي شهريار از زبان دخترش اين‌گونه روايت مي‌شود: «پدرم، سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بي‌شماري از خوان كرم او سير مي‌شده‌اند و فكر مي‌كنم، همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم صفاتي بود كه از پدرش به ارث برده بود. پدرم ايام كودكي را در قراء خشكناب و قيش قورشان گذرانيده و هيچ‌وقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته، فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده، آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام رويه براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود و بابا كه برنج دوست مي‌داشته، خطاب به رويه (رقيه) گفته است:

رويه باجي؛ باشيمين تاجي / آتي آت آتيه، منه وئركته (خواهر رويه (رقيه) تاج سر من هستي / گوشت را بده به سگ، به من كته برنج بده)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

That's It  

همین !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

دل خسته ام از اینجا   از آدمای دنیا

همین امروزو فردا   دل می زنم به دریا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح:: |

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
 
 و کلمه ها را ،
 
  که شاید جمله شود
 
                و شاید معنی شود ...
 
 
 دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
 
 دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
 
                           و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
 
 
 چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
 
 چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
 
 و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
 
 و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
 
 بی قلم  بگویی ،  
 
تر کرده ...    
 
 همه چیز از من گرفته شده ،  
 
 نه ...  
 
 خود گرفتم ، ناخواسته ،

            شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
 
 و ... اینک سکوت ...
 
 بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،
 
 با تو که سکوتم را خواهی شنید ،
 
 و البته دلی دارم پر از امید ،
 
               که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
 
 ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،       
 
 کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،
 
 تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
 
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، ‏بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه ‏است.   اما، برآن ها که عشق می ورزند،  زمان  راآغاز و پایانی نیست.                       ‏

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

سلام

صبر بر جور رقیبت چه کنم                                         

 همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس  

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست   

امروز یک شنبه ، بنا به فرمایش مرجع محترم ما روز سوم ماه رمضان و این ماه خوب . نماز و روزه همه هم قبول و پر از برکت و سلامتی . به طرز وحشتناکی خواب آلود شدم و هر چقدر هم که می خوابم تمومی نداره و باز صبح با هزار و یک آه و ناله و البته یک مقدار کم !!!!!!!!!!! هم ناسزا از رخت خواب می یام بیرون و از برکت وجود روسای محترم ساعت کاری هم هیچ تغییری نکرده و همچنان در استفاده ی بهینه از وقت  سبقت می گیریم از هم !

پ.ن ۱ : اهدا عضو ، عضو شدم ، چقدر طول می کشه که کارتش بیاد ؟

پ.ن ۲ : خوش حالم از این که بالاخره به خودتون اومدید و شروع کردید .

پ.ن ۳ : ::صالح::  و  ::عاطفه::  ! این چه طرز گفتنه ؟ واقعا این قدر شرایط بده ؟؟ این می یاد آه و ناله می کنه و اون تاییدش می کنه ، اون می یاد می ناله و فغان از دوری و غم یار و این می یاد می گه آره و درست می گی و .............. یعنی چی آخه ؟ یعنی این قدر ؟ نمی دونم باید چی بگم ، اما دید شما اشتباهه ، باید با چشم باز به اطراف نگاه کنید و این زمانی میسر می شه که خودتون را با چشم باز ببینید و خودتون را بشناسید و بدونید که کجا هستید ؟ چی می خواهید ؟ چی دارید ؟ چی احتیاج دارید ؟ برای خواسته ها چی کار کردید ؟ چی کار می کنید ؟ برای داشته ها چی کار می کنید ؟ این ها همه از پارامتر های مهمه که اگر دید باز تو زندگی نباشه همه چی به هم می ریزه ، نمی دونم چی شده و کجا هستید و حتی چه بلایی سرتون اومده اما اینو می دونم که دنیا به آخر نرسیده اینو می دونم که همه  چی تمام نشده اینو می دونم که همه زندگی و همه نفس ها به اون جا و اون لحظه و اون اتفاق ها بسته نبوده و واقعا مطمئنم .

پ.ن ۴ : خدایا ! ممنونم برای همه خوبی هاش ، ممنونم از این توجه و لطفی که به من داشتی و داری و من لذت می برم و به اوج می رسم ، ممنونم . خودت می دونی و می بینی که تو همه ی شرایط هم خوشی و هم ناراحتی ، هم دل تنگی و هم دیدار به یاد همه هستم و از تو برای همه می خوام ، پس باز هم نشون بده بزرگواریت را .

پ.ن ۵ : آقا ::رضا:: هیچ کدام از فایل های تصوییری که گذاشتید را نمی تونم باز کنم ، مشکل از منه یا فرستنده ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

همیشه روی پله آخر خوشبختی احساس بدبختی می کنی !

هر چقدر بیشتر احساس بدبختی کنی همونقدر خوشبختی!

درست وقتی حس می کنی همه چیز خوبه....خوبه خوبه....می ترسی!

از این که اینقدر اسیرش شدی....اسیر این به اصطلاح خوشبختی!

هر چقدر خوشی ات بیشتر باشه بیشتر می ترسی!

حالا.....تو چقدر خوشبختی؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح:: |

 

هه!

همه‌ی زندگی‌ات یک طرف، آن "آن"ی که دنبالش می گردی یک طرف. اگر آن "آن" را داشته باشی، همه‌ی زندگی‌ات هم نباشد، نباشد.

و اگر زندگی‌ات، همه‌ی آنچه باید باشد هم، بی آن "آن"...

 

هه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح:: |

در کنار این پنجره ایستاده ام وچشمان اشک آلود و مشتاقم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام و ساقه نازک صبح را می نگرم که دمادم در برابر چشمان آرزومند و بیتابم می روید و دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود، بیقرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش را می فشرم تا نگه اش دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

 تلخ تر از این فنجون قهوه....حرف های تکراری...

                     داغ بعضی چیزا تا عمر داری روی دلت می مونه....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

نمیدنوم چرا اینقدر از این آهنگ خوشم میاد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

 

بی تو در حصار این شب سیاه عقده های گریه شبانه ام در گلو شکسته است.

شب به خیر......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

  " چشمانت را پر از بهانه زیستن خواهم کرد

           با شکوفه های تک در خت خانه ام

                            در هر بهار

          و برایت خواهم گفت که یقین راه درازی است

           و گاه

            به کوتا هی یک آه.....!"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

کسی اینو میشناسه؟

احتمالا ابهریه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

کسی با سکوتش
مرا تا بیابان بی انتها
ی جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

Value!
ارزش يک خواهر را،از کسي بپرس که آن را ندارد.
To realize The value of a sister Ask someone Who doesn't have one.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple.
ارزش چهار سال را،از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize The value of four years: Ask a graduate.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.
ارزش يک ماه را،از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize The value of one minute: Ask a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است
.
To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را،از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،آن را از دست بده.
To realize the value of a friend: Lose one.
اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد.
Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

صبح ساعت 5 قبل از خواب شبانه
خدا را پشت پنجره غافلگير ميكنم
دنبال چيز عجيبي نيستم
يك كچل با شكم قلمبه آن بالا نشسته است!
با كاسه پر از فرني!
فقط دسته playstation اش به من ميفهماند
كه بازيچه اي بيش نيستم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

دلم رها

      گسسته ام از پیوندهای خاکی گریخته از بندهای ناپاکی.

     زیباترین نیازم شوق رسیدن است و بلندترین فریادم خشم خروشان خاموش خویش.

      از نگاه دیگران خیال پرداز وصال و درخویش فرو شکسته ی تصاحب یک خیال.

     دقایقم موریانه خورده و پیر زندانی چاردیواری ساعت جنون به جرم روزهای گذشته در دادگاه گذر

ماهها و سالها.

     ومعشوق٬ محبوس باور کودکی٬ هم سلول و هم بندم ٬دست و پا بسته ی نیاز خواستن.

     به کدامین تقویم کودکش می خوانند آنرا که روحش وسیعتر از آسمان ٬ اندوهش بارانی تر از ابر و

سیمایش زیباتر از گل مریم است.

     من کودکی را دوست دارم. کودک من٬ هنوز بلوغ هوس در او نشکفته و هنوز طعم شیرین دروغ را

نمی شناسد. می تواند عاشقانه ترین آوازها را لالایی شبهای سنگین بختک بارم کند. می تواند بایک

نگاه گرمترین آفتاب را در روزهای سرد و کهنه ام بریزد.

     من خود کودکی بیش نیستم. طفل گریزپای مکتب ملّای کهنه فروش.

     بگذار دیوانه بخوانندم٬ولی من دوست خواهم داشت٬ بکرترین روزها را که احساس ٬ رها از برگهای

پوسیدنی روز شمار دیگران٬ در من٬ به یاد کودکی که دوستش دارم ٬ شکوفه های بهار نارنج خواهد

رویاند.

     من هنوز دربدر کوچه ی کم عابرعشقم. آنجا که با ریزبین منطق به جنگ زیباترین ویروسهای حس

برتر انسانی می روند. آنجا که دوست داشتن محکوم کهنه اندیشی ریاضی و جبر است.

     مرا از خواستن نمی توانید نهی کنید پس بگذارید و بمانید به انتظار. مرا با ترازوی دقیق خویش

وزن نکنید . آنجا که شمایید من نیستم

     من از همه اندوههای دنیا آنرا می خواهم که رها از بند سن و سال و به شیرینی خاطرات چند روز

انتظار٬ توان گریستنم داد.

     می خواهم رها باشم. ساده و صاف و صمیمی. مرا با عاطفه ی گل نبردی نیست٬ گل مرا خواهد

فهمید و شوق رهاییم را.

     من دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

آغوشت

اندك جایي براي زيستن

اندك جایي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

 

جمعه رفته بودم ماسوله ، جاتون خالی چه رفت و آمدی ....... از شکستن بلبرینگ تا تمام شدن گازوئیل ! فقط تصور کنید که چه وضعیتی داشتیم . اما خوب بود ، خدا را شکر .

بقیه روز ها هم مورد خاصی نبود و به روال عادی گذشت .

و از شما چه پنهون خوش حال هم هستم ، مثل این که دارید می آیید تو راه و نوشته و این ور و اون ور ، خوبه ، داره جالب می شه !

پ.ن ۱ : از عروسی نوشتن های آقا ::رضا:: تا نوشته های ::صالح:: خوبه ، خوش حالم .

پ.ن ۲ : البته آقا ::رضا:: همین جا اعلام می کنم که قبول دارم که چقدر آتیش سوزوندم اما مگه بد بود ؟ کلی سر و صدا به پا کردم ؟؟ در ضمن دیدی حرفی که گفتم درست بود ؟ دیدی از فروغ ننوشتی ؟ دیدی دوسش نداری ؟ دیدی زحمت هاش یادت رفته ؟ دیدی ؟؟

پ.ن ۳ : آقای ::کارون:: خوش حالم که می نویسید و کلی هم خوش حال می شم وقتی می خونمشون ، امیدوارم که ادامه داشته باشه .

پ.ن ۴ : ::عاطی:: ! لطفا از این صحبت ها نکن که با جارو می یام سراغت ، یعنی چی که می خوام نت را ترک کنم ؟؟؟؟ . راستی امروز شنیدم که مریض شده بودی ؟ آره ؟؟ راستی دستت درد نکنه برای بازدید کننده ها که پیدا کردی !

پ.ن ۵ : ::صالح:: خوبی ؟؟؟؟ از ما کاری بر می یاد ؟؟

پ.ن ۶ : آقا ::رضا:: دیدی گفتم ؟؟ نمی دونم چرا و چی شده اما مطمئنم که مال الان و همین چند روز نیست ، کاملا از اوضاع مشخص بود ، حالا چی کار کنیم ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

یک طرح

     صبح سردی بود از زمستانی خشک.

     سرازیری خیابان را قدم زنان می پیمودم.

     صدای زوزه ئ ونگ زدن سگی می آمد.

     صد قدم جلوتر توله سگی در جوی٬میان آبهای نیم یخ بسته ملتمسانه ونگ می زد و توان بیرون آمدن

نداشت.

     رهگذران بی تفاوت می گذشتند و گاه کسی از سر تفریح یا آزردگی لگدی حواله ی سگ می کرد و

صدای حیوان بلندتر می شد. می اندیشیدم :"چه حقیرند و پست. کمک که نمی کنند دست کم ......."

     نزدیکتر شدم و با ترحم نگاهش کردم. سر تا پا می لرزید و کمک می خواست.

     دیگر به حیوان رسیده بودم با تصویری از انسانیت.

     صداش کم کم داشت آزارم می داد. نگاهش درونم را می خراشید و من ........

     ......با پشت پا ضربه ای محکم.....

     ......و گذشتم.

     زوزه ی کشدار و غریبش دیگر آزارم نمی داد.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

     من از همین خاکم وغریب این خاک.

     زندانی باورهای عجیب دیگران و فراری از اندیشه ی چیزی شدن از نگاه آ نان .

     چار دیواری تنگی ساخته ام از اعتقادات خود٬بی پی و فرو ریختنی.

     دربدر کوچه ی کم عابر عشق بودن٬ آلودگی خواب آلودترین دقایقم شد و سرسام سکوت سرد

 ثانیه های وهم آلود تِک تِک امتداد خاک خورده ی زندگیم.

     امروز زیباترین رویام داشتن آرزویی بلند است ودورترین آرزوم ٬چون داشتن یک ماشین کوکی ٬

برای پسر بچه ای ٬ کوچک.

     همه از من گریختند یا من از همه؟

     غمگنانه به سوگ شیرین ترین خاطراتم نشستم.

     همهمه ی نفرت دعای بدرقه ام شد٬ زمزمه ی شبهام زوزه ی وحشت و دعای بامدادم درد غربت.

     و باز هم آنچه مرا توان تمدید حیات می دهد نه نیاز زیستن که شوق گریختن است٬ از خویش به

خویش.

     تلخ ترین خاطرات در شیرین ترین دقایق و سخت ترین شکستنها در نرم ترین آغوشها شوق دشوار

زندگی را در من می کارد وغروب سرخ چشمهام لبخند دامنه ی صورتم را به خون می آلاید ومن هنوز

غریبانه به تصویر مبهم و ناآشنای آینه خیره مانده ام.

     ودرد را بهتر از هر چیز می فهمم .

     من درد نمی کشم ٬ من خود دردم.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

همتون خیلی نامردییییییییییییین!

بابا خوب من نوشتنم نمیاد!چیکار کنم؟

عوضش کلی واستون بازدید کننده جمع کردم! آخه اگه من لینکشو نمیذاشتم تو ۳۶۰ام خداییش چقد آدم به اینجا سر میزد؟؟؟ (نزنیدا!!!)

البته بگذریم از این که شما ها ام هیچکدومتون فعالیت خاصی انجام نمیدین!

(به قول سارا: پ.ن!!! ) : به زودی میخوام نت و ترک کنم!۳۶۰ تعطیل!مسنجر ام تا حد ممکن کاهش!دیگه خودتون تصمیم بگیرین میخواین بندازینم بیرون یا نه!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::عاطفه:: |

سلام

       چند روز بودتو کما بودم.

یک جور کمای فکری - روحی.

تقریباً هر روز به قصد نوشتن اومدم اما نتونستم. بقیه هم که به خودشون استراحت داده بودن.

    من روزهی سختی دارم. بد جور در هم هستم. اگه نیستم واسه اینه خودم نیستم. می خوام بخندم اما نمی تونم.می خوام بنویسم نمی شه .

   با این وجود چند دلم برای نوشتن تنگه.

   برمی گردم ،حتماً.

    فعلاً

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

این هم صحنه های اندکی از مراسم عروسی که انشا... بزودی عکسهای واضحتری براتون میزارم

::سارا::

نگار:

::عاطفه::

::صالح::و اخوین گرامی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

زندگی خاطره عطر کسی است که نمی دانم کیست.  این جمله از دیروز صبح شده ورد زبونم و بیرون هم نمی یاد ، خوشم می یاد ، قشنگه ، با هر بار تکرارش انگاری که یه چیز جدید ازش کشف می کنی ، خلاصه که خوشم میاد ازش .

قبلا هم گفتم که این روز ها حرف زیاد دارم برای گفتن ؟؟ چی ؟ نگفتم ؟ خوب الان می گم ، آره این روز ها حرف زیاد دارم حالا کی بریزه بیرون و چه طور بریزه بیرون نمی دونم ، با ملایمت باشه و اطرافیان مورد لطف قرار بگیرن یا با خشونت باشه و باز همراه با آب روغن قاطی کردن باشه که باز هم اطرافیان البته این بار اطرافیان عزیز تر مورد لطف قرار بگیرن نمی دونم خلاصه که به همین زودی ها است ....

الان هم حرف خاصی نبود فقط برای این که بدونید هستم و یه وقت خدایی ناکرده لال از دنیا نرم که روز شب نمی شه و بدونم که باز هم طبق معمول شما ها نیستید  و باز هم تنبلید و باز هم بی وفا و باز هم روو دار !

پ.ن ۱ : آقا ::رضا:: مگه از کار من ، آره همون کاری که در شریعت نیست عکس دارید ؟؟؟؟ برای خودم بفرستید خودم می ذارمش !

پ.ن ۲ : آهان ! من که می دونم فروغ را دوست نداری ، من که می دونم یادت رفته بود ، من که می دونم می خوای سر به تنش نباشه ، من که می دونم ازش خوشت نمی یاد ( این جا چرا آیکن دو به هم زن خبیث نداره ! ) پس چرا می گی مفصل ازش می گم جدا ؟؟ من که می دونم می خوای بذاریش تو پیچ !

پ.ن ۳ : اینو دقیقا دیروز می خواستم بگم و بپرسم که تو مراسم احیانا آقایون ::نیما:: و ::کارون:: را ندیدیم آیا ؟؟

پ.ن ۴ : کاش من هم یک ناظر بودم ، خوبه والاااااااااااااا ، سر مراسم شب برسی و هیچ کار مفیدی !!!!!!!!!!! هم انجام ندی و همه اش یه جا بشینی و تازه دو بار هم سالاد بخوری و همه اش هم اس ام اس بازی کنی و تلفن های مشکوک بهت بشه و تازه بعدش هم ازت تشکر کنن به عنوان ناظر ؟ خوبه والا ! ای خدااااااااااااااا اصلا از روز ازل این ها بد جنس بودن !

پ.ن ۵ : بسه دیگه ! دنبال چی می گردید ؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

با سلام به همه دوستان و تبریک به خودم برای پشت سر گذاشتن این دوره حساس

و تشکر از همه دوستانی که تو این مدت با تمام قوا همفکری.همکاری.همپولی .هم ماشینی. و هزار تا هم دیگه انجام دادن تا ما متاهل شویم که جا داره در اینجا از همشون تشکر کنم

علی مولوی افخم .......................... سرپرست تدارکات

زهرا نجاتی نژاد.............................. همسر سرپرست تدارکات/آرایشگر/خیاط/دکراتور/و .......

نوید پورسلطان............................... طراح/عکاس/فیلم بردار/و ........

::صالح::....................................... حمل و نقل

::سارا::........................................./..........(قابل عنوان نیست)/فیلم بردار

::عاطفه::.......................................ناظر

::نیما::...........................................غایب

و نگار عزیز

و تمامی دوستانی که در این مدت با تمام وجود کمک کردند

                                                    ***بچه ها متشکریم***(رضا و الهام)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

خوبید شما ها ؟! خوشم می یاد اونقدر روودار هستید که اصلا و ابدا به روی مبارک خودتون هم نمی یارید که باید یه حرکت هایی انجام بدید ، واقعا که ، سر کارید ؟ مشغله دارید ؟ بچه ؟ آشپزی ؟ عاطی و صالح که وعده ی بعد از ششم را داده بودن و انگار که مزه کرده بهشون ، چی شد امتحان تمام نشد ؟ یا شاید دارید برای ترم پاییز می خونید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا خوب یک هفته سر کار نبودم و با برگشتن کلی کار ریخته رو سرم ، دو روز اول که اصلا تو شرکت نبودم و حالا هم که این طوری ....

خلاصه ! همون طور که می دونید بالاخره انتظار ها به سر رسید و اومد اون چه که منتظرش بودیم ..... بللللللللللللللللللللله عروسی آقا رضا ! و من هم که از اول هفته به قصد عروسی مهاجرت کردم و کلی خوش به حالم شد و بماند که یه جوونمرد پیدا شند اون دو روز آخر کرکره ی این عشق یعنی .... ها را بالا نگه داره ......... اما خلاصه تا جایی که نگاه بقیه !!!!!!!!!!! اجازه می داد از خجالت آقا رضا دراومدم و تلافی نامزدی نرفتن را کردم ! و باقی هفته هم که گشت و گذار و تفریح بود و باز هم من تنبل برای عکس ها فرصت نکردم .

این چند روز هم همچین اتفاق خاصی نبوده جز کار و کار و کار و کار و خوب خستگی اون !

پ.ن ۱ : دلم سینما می خواد شدید ، اما کو وقت ؟؟

پ.ن ۲ : دلم جنوب می خواد شدید ، اما کو وقت ؟؟

پ.ن ۳ : آخ ! دلم لقمه خامه عسلمو می خواد شدید ، اما کوشش ؟؟

پ.ن ۴ : آقا ::رضا:: ! والده ی محترم گفتن فیلم را خودشون به دستتون می رسونن و این که بذارید چند وقت بگذره تا بیشتر مزه بده ! .

پ.ن ۵ : باز هم آقا ::رضا:: همه چی خوبه ؟؟

پ.ن ۶ : پیرو پ.ن ۲ که دلم جنوب می خواد احتمالا می رم ماسوله !! چقدر شباهت و هماهنگی ای خداااااا !!!!!!!!! عاطی کم تنبلی کن ، راستی یه موجه خوب پیدا کردم که بتونی بیای ، می دونی چی ؟؟؟؟ بگو با منی !

پ.ن ۷ : چون ۷ خوبه ! همین !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام دوستان عزیز

چه خبره اینجا؟

کسی نیست؟::سارا:: ::صالح:: ::عاطفه:: ::نیما:: ::کارون:: کجایید پس؟

همش همین؟دمتون گرم بابا

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

وقتی ::رضا:: و ::سارا:: نباشن باید چهار روز مطلب جدید نخونیم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

عشقی و چه عشق ، عشق عالم سوزی

دردی و چه درد ، درد بی درمانی

 

پ.ن ۱ : فقط ۳ تا مونده و این یعنی خیلی کمه و یعنی زیاده ، ۳ تا مونده تا ما شدن و ۳ تا مونده تا بزرگ شدن .............. ۳ تا مونده تا رها شدن و ۳ تا مونده تا جدا شدن ............

پ.ن ۲ : کلی آرزوی خوب و داشتن داشته های بهتر را آرزو می کنم .

پ.ن ۳ : خوبم ها ، فقط نمی دونم چرا صفحه هی مات می شه .........

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

عشق یعنی :

جایی که تو باشی اثر غم نبود

آنجا که نباشی دل خرم نبود

 

پ.ن 1 : یعنی همه اش 4 تا مونده ؟؟

پ.ن 2 : حس خیلی خوبی دارم .

پ.ن 3 : آقا ::رضا:: لینک مستقیم موزیک چطور بذارم ؟

پ.ن 4 : دوباره همون بالایی با عکس صبح اول صبحی کلی حال کردم اینو از کجا آوردی ؟؟

پ.ن 5 : ::عاطفه:: ، ::صالح:: ، ::نیما:: و ::کارون:: خوبید شما ها ؟؟ می خوام نباشید ، یه گندم نه کم  و نه زیاد ، خجالت هم خوبه ! باور کنید .

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

 
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

.........

عشق رسیدن است نه شوق رسیدن.

عشق بخشیدن است نه انتظار بخشیده شدن.

دوستی نیاز است وعشق بی نیاز. دوستی دلیل می خواهدو عشق بی دلیل ترین دلیل است برای زیستن.

عشق یعنی از خویش دادن و چیزی نخواستن.

عشق خواستن همه چیز و همه کس است آنگونه که هستند.

و بزرگترین عاشق خداست.

و آیا می توان پنداشت خدا چیزی را زشت آفریده باشد؟

اولین معجزه عشق زیبا دیدن است.

 

عشق زیبایی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

War can't kill love , love can kill war

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |