تبليغاتX
دست نوشته ها
سلام

>>روزی روزگاری ، دنیایی بود ، آدم هایی داشت یا بگم انسان هایی داشت ؟؟<<

پس دیگه این دنیا آدمهایی یا بگم انسانهایی داشت و الان دیگه نداره؟

چرا .الان هم داره  ولی این انسانها به قدری گرفتار مشکلات همون دنیا شدن که آدمیت خودشونو فراموش کردند(سوء تفاهم نشه.من خودمو میگم)

هنوز هم اگه وقت بشه من دوست دارم بیام ‌.ببینم.حرف بزنم.نگاه کنم.بخونم.بخندم.جواب بدم.گریه کنم.ولی اصلا دوست ندارم ناله و فغان کنم اما گم شدم.فقط همین...

 

پ.ن۱""احسان""کیه؟سریع یک نسخه از آین آلبوم و یک نسخه اورجینال از آلبوم ترنج محسن نامجو برای من بگیر و با شماره حسابت بفرست.ممنون

پ.ن ۲مشکل ::صالح::مشکل تکنلرژی نیست و جای بحث و گفتگو داره

پ.ن۳شرمنده من اصلا علاقه ای به این امور ندارم ولی هرکی هر کد جاوا اسکریپی دوست داره بده تا استفاده کنم

پ.ن ۴منتظر عکسهات هستم

بای

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

TinyPic image

خوبید شما ها ؟؟؟؟

روزی روزگاری ، دنیایی بود ، آدم هایی داشت یا بگم انسان هایی داشت ؟؟ می اومدن ، می دیدن ، حرف می زدن ، نگاه می کردن ، می خوندن ، می خندیدن ، جواب می دادن ، می خندیدن ، گریه می کردن ، ناله می کردن ، فغان می کردن ..................... اما حالا ، ایهاالناس ! کمــــــــــــــــــک ، دوست های من گم شدن ، اگر راستش را بخواهید بدونید از اول هم پیدا نشده بودن ، یعنی قرار بود پیدا بشن ، قرار بود پیدا بشیم ، اما نشدن ، اما نشدیم ، شاید چون هنوز نمی دونیم خودمون کجا هستیم ، شاید ................................ اما ما قرار بود با هم و کنار هم پیدا بشیم و هم را پیدا کنیم ، نه ؟؟؟؟ نه که هر کی بره سی خودش و غافل از بقیه که هیچ غافل از زندگی بشه ، انگار یادتون رفته که این زندگیه و ما باید زندگی کنیم - الان مورد بحث این نیست که زندگانی یا زندمانی - اما هستیم و باید باشیم ، هم برای خودمون ، هم برای بقیه و هم برای همه ی اون هایی که دوسشون داریم و برای همه ی اون هایی که دوسمون دارن ................................. پس کجایید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لااقل یه خبر بدید که بدونم زنده اید ....................................

پ.ن ۱ : آلبوم جدید " احسان " را دوست دارم ، خیلی ! لطفا از طرف من برید برای خودتون بگیریدش و هدیه کنید به خودتون ، من دیدمتون روش یادگاری می نویسم !!!!!

پ.ن ۲ : از قرار معلوم شهر زیبا و زیبا و زیبای زنجان از نعمت تکنلرژی ( دقیقا همین ها ! ) بی بهره مونده ، چون پست های یه نفر ( فکر نکنی اسمش ::صالح:: هست که ناراحت می شم ها ! ) فقط و فقط آخر هفته هاست که به آغوش گرم خانواده و میهن عزیز !!!!!!!!!! بر می گرده !

پ.ن ۳ : آقا ::رضا:: چرا آستین برای این بلاگ بر نمی داری ؟ یه قالب قشنگ !!!!!!!!!!!!! و یه آهنگ محشر !!!!!!!!!!!!!!!!!! که همچین جون بده به این جا ، همه چی خیلی خوبه ها ، فقط این ها را کم داره و اگر جووونی به وقت فرداش را زیاد کنید خیلی بهتر می شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! اااااااااااااااااا دیدی چی شد ؟ داشت یادم می رفت ، قربون دستت ، خیر از جوونی ات ببینی ، صد در دنیا و هزار در آخرت نعمت ببینی ، از اون جادوگرها و با اون سر و صدای قشنگشون هم فراموش نشه و ..................... اگر می خوای دعاهام تکمیل بشه در حقت یه لرزش هم اول بلاگ بذار با یه خوش آمد !!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن ۴ : دلم می خواد عکس بذارم ، چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ADSL  ندارید ؟ خوب چی کار کنم برید بخرید !

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

راه سختی در پیش است ولی سخت ترینش را پشت سر گذاشته ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

     در فاصله ی رهایی تا بازگشت٬ از خود به خود و از ناآگاهی عالمانه تا علم دیوانگی.

     از اذان تا اذان٬ از ضرباهنگ ناقوسی تا ناقوسی٬ از سروده ای تا سرودی٬ از دعایی تا دعایی٬ از ضربان سکوت تا حنجره ی فریاد و از شادی پایدار تا غمی زودگذر.

     و از آواز تا آغاز٬ برای ازل تا ابد٬ برای رُستن و زیستن.

      مرا در نهانخانه ی دل خویش٬ به یادگار٬ نگاه دار.

    من تبلور اشک آوارگانم٬ تجسم آرزوی آزادگان٬ تصویر رویای بیچارگان و تلاقی خطوط موازی در خیال دلدادگان. من تلاطم احساس شاعرانه ی سرنوشتم.

     مرا می شناسی؟

     به یاد آور روزی را که خوره ی خیال خام ما شدن٬ سرتاسر سیمای سایه پوش ستارگان را٬ در خود٬ گنگ و گم و وهم آلود٬ به چشمان منتظر من می کشید. به یادآر حنجره ای را٬ که زخم زرد انزجار٬ بفض فرو خورده اش را هرگز به تو نبخشید.

     و ببین امروز را٬ که کوچکترین ذرّه ی عالم٬ تمام تن و تنهایی خود را٬ به انتظار آفرینش نگاه توست.

     نمی خواهم بیایی!

     نمی خواهم اکنون بیایی.

     حال که سیمای ساده ی دلباخته ام در آینه با من غریبه است.

     تمام تمنای من٬ طلوع تو آنزمانی است که روشنایت دیدگانم را نیازارد. تمام آرزوی من٬ رجعت تو ٬ هنگامی است که بتوانم پاکترین میهمانسرا را٬ در دلم٬ برای پاکترین گل دنیا مهیا کنم.

     خداوندا مرا به خویش وامگذار.

    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

-1 اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی.

-2
لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ.

-3
آغاز کسی باش که پایان تو باشد.

-4
کمی سبک سری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید.

-5
دوست واقعی كسی است كه اكر ساعتها در كنار او ساكت بشینی و صحبتی بینتون رد و بدل نشه بعد از خداحافظی احساس كنی كه ساعتها باهاش درد و دل كردی

کاش می شد سرنوشت را از سرِِ نوشت.

-۷ 
برای تمام دردها دو علاج وجود دارد: گذر زمان و سكوت.

-۸ 
اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینكه سگ خائنی پشت سرت باشد.

-۹ 
همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز.

-۱۰ 
مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است.

-۱۱ 
محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد.

-۱۲ 
هر چیزی که تو را نکشد مطمئنا" قوی ترت میکند.

-۱۳ 
این جهان پر از صدای پای مردمی است كه همان طور كه تو را می بوسند، طناب دار تو را می بافند.

-۱۴ 
آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد.

-۱۵ 
گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست می گویند.

-۱۶ 
هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند.

-۱۷ 
چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟

-۱۸ 
خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

-۱۹ 
جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است.

-۲۰ 
دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد: یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی.

-۲۱ 
بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می كنند.

-۲۲ 
پریدن كار دل است و قدم زندن كار عقل، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی آهسته رو.

-۲۳ 
زندگی همانند هنر نقاشی كردن است با مداد مشكی ولی بدون پاك كن.

-۲۴ 
زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را كم، خوشی‌ها را ضرب و شادیها را تقسیم كنیم.

-۲۵ 
زندگی نكن برای مردن، بمیر برای زندگی كردن.

-۲۶ 
زندگی تفریح است میان تولد و مرگ.

-۲۷ 
خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان می پذیرد.

-۲۸ 
آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است.

-۲۹ 
با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش. تعریفی را كه آنها از تو دارند نپذیر، خود، خودت را تعریف كن.

-۳۰ 
دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام بر میدارد.

-۳۱ 
زندگی سفر است، پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم.

-۳۲
بزرگترین آزادی بشر، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است.

-۳۳ 
خانمها با گوشهایشان عاشق می شوند و آقایان با چشم هایشان.

-۳۴ 
موفقیت از آن کسانی است که بیشتر از همه استقامت دارنند.

-۳۵ دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد. پس سعی کنیم بجای اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی خود را بدست بیاوریم.

-۳۶ 
جستجوی حقیقت شیرین تر از پیدا كردن آن است.

-۳۷ 
در زندگی خانوادگی، شوم ترین كلمات این دو هستند: مال من، مال تو.

-۳۸ 
برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی.

-۳۹ 
امکان تغییر در زندگی هست، دیگران این کار را کرده اند.

-۴۰ 
از درخت سکوت، میوه آرامش آویزان است.

-۴۱ 
آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار.

-۴۲ 
خدایا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهری و نه گفتاری!

-۴۳ 
هیچ انسانی دوست یا دشمن تو نیست بلکه انسانها معلم تو هستند.

-۴۴ 
هیچ مشکلی نیست که محبت کافی نتواند بر آن غلبه کند.

-۴۵ 
شما میتوانید بهترین بذر جهان را در اختیار داشته باشید، ولی اگر محل مناسبی برای رشد آنها نداشته باشید، فایده ای نخواهد داشت.

-۴۶ عشق همانند پروانه ایست كه اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد.

-۴۷ 
مردها همواره میخواهند اولین عشق یك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یك مرد باشند.

-۴۸ 
یك همسر فقط همراه آدم نیست، او كل تقدیر ماست.

-۴۹ 
انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست.

-۵۰ 
هیچ مردی، زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

 

TinyPic image

 

آن کس که گفت بهر تو مردم

دروغ گفت

من راست گفته ام

که برای تو زنده ام !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

سلام

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی ابرهایی که به جای دیگری می روید *

 

امروز جمعه است و حدود ساعت ۴:۳۰ ، خوبم ، حالا نه که خیلی خوب اما خوبم ، اون طور نگاه نکنید نه مسافر داشتم و دارم و نه حتی تلفن ................ خدا بکشه این امیر های عرب را که شارژ تلفن هاشون تو کشورهای دیگه این قدر بالا است و مجال سلام هم نمی دن ............ آمین ! اما بی انصافی نکنم دی شب به عبادتشون غبطه خوردم ، چنان خالصانه و از ته دل بود و تو انگار هر آن بود که صدایی از اون بالا بیاد و همه را به سمت خودش بخونه ................... یه امام جماعتی شهر مکه داره به اسم سدیس البته پس وند و پیش وند هم داره اما من نمی دونم .......... از اول ماه رمضان هر شب بعد از نماز های واجب نماز می خوندن و بعدش هم به زبون ما قنوت ( خودشون نمی دونم چی می گن ، شاید نیایش ) ، داشتن و حرف می زدن و آیاتی را می خوندن . من فکر نمی کردم که شب های قدر را مراسم داشته باشن و خیلی مفصل برگزار کنن اما دی شب از ته دل می خواستم که فقط همون چند ساعت را اون جا باشم ............ یه حس خیلی خوب و یه کم هم خاص .......... اون قدر با مهربونی حرف می زدن و کلمات را به زبون می آوردن که اگر حواست را جمع نمی کردی فکر می کردی که خداهامون متفاوته و جدا از همه .............. ما زیادی دوریم یا اون ها خیلی نزدیکن ؟ ............ نه دور نیستیم ، یعنی اون به ما نزدیکه و اون از ما جدا نمی شه و کنار ما است اما یه زمانی و یه جاهایی و با یه کارهایی ......................... آره این ما هستیم که راهش را دور می کنیم ، الان نمی خوام از این بگم که کوتاهی از ما است یا اون و اونه که باید مراقب ما باشه اما در حالت کلی به هیچ وجه به این که انسان جایزالخطا است اعتقادی ندارم و مخالفم و می گم که انسان ممکن الخطا است .

پ.ن ۱ : دی شب یاد همه بودم و همه تک تک به ذهنم اومدن ، امیدوارم سال پیش رو را با سلامتی بگذرونیم و البته با شرم و حیا .

پ.ن ۲ : ::عاطفه:: می دونم که اگر بلایی سرت بیاد صداش در می یاد اما به خبری بده که بدونیم همچنان آو یزون خودمون هستی .

پ.ن ۳ : ::صالح:: هر کسی مسئول تک تک کلماتی که به زبون می یاره و اونی که جرات و جسارت دفاع از کلماتش را داره ، موفق تر و راحت تر  تو حرف زدن عمل می کنه ، یا حرفی را به زبون نیار ، یا اگر می یاری پاش بایست و ازش دفاع کن .

پ.ن ۴ : آقا ::رضا:: ! خیال کردی با لینک اضافه کردن و موضوع گذاشتن و عکس های قشنگ ( خدایی اینترنت پر سرعتت آخرش بووووووووود ) و عضو آوردن منصرف می شم یا یادم می ره از گزارش دادن و چشم بقیه را باز کردن ( شما بخون دو به هم زدن ) ؟؟؟؟ فرووووووووووووووووووغ کجایی ؟؟؟؟؟؟؟ ( چرا آیکن خبیث نداریم باز این جا ؟ ) . زندگی چی کرده که نه روز جمعه داره بچه نه روز تعطیل ، ای جان !

پ.ن ۵ : ::نیما:: ! شما راحت باش ، ما همچین سنگر را محکم نگه داشتیم که باد و طوفان تکونش نده ! ( نمی شه که از همه بگم شما جا بمونی که می شه ؟؟ )

پ.ن ۶ : ::کارون:: ! خدایی لذت می برم از نوشته ها ، البته همیشه همینه شما مصداق کم گویی و گزیده گویی هستی ، همه که مثل من پر حرف نیستن که بعضی ها به خونشون تشنه باشن !

پ.ن ۷ : عضو جدید داریم : ::افخم:: ، احیانا ما ایشون را نمی شناسیم ( کنجکاو زبون به دهان چسبیده در حال خفه شدن و منتظر ! ) . زود تند سریع موضع خودتون را معلوم کنید !

پ.ن ۸ : آقایون ! واقعا خانم ها این قدر عاصی می کنن شما را ؟؟ دارم آهنگ تهدید - شاهکار را گوش می کنم ( فردا لینکش را می ذارم الان با این اینترنت ذغالی عاجزم ) . یعنی این قدر ؟؟ از آقا ::رضا:: باید بپرسیم .......... الهام جون ؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن ۹ : من گفتم خوبم اما نگفتم که دلم تنگ نیست ، گفتم ؟ ............. من هم خوبم و هم بدون دل تنگی ام ! ( پینوکیو ! )

پ.ن ۱۰ : * محمد رضا عبدالملکیان .

پ.ن ۱۱ : چیزی گم کردید ؟ دنبال چی می گردید ؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.

مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

- "پشت پنجره چه مي بيني؟"

- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

این جدیدترین و پرسرعت ترین روش اتصال به اینترنته

وسایل مورد نیاز

روش کار

۱-

 

۲-

 

۳-

 

۴-

 

حالا باید درخواست بدید و منتظر باشید تا تکنسین های گوگل بیان و تو شبکه فاضلاب کابل شبکه شما رو به سوئیچ مرکزی وصل کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

خداوند زن را آفريد. خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد نه از سر او تا بر او مسلط گردد نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب اوتا محبوب او باشد

>>>شكسپير<<<

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

زندگی زیباست٬

     باهمه زیبایی اما اشکها جاریست

     عشقها بازیست

     شور عشقی در درون سینه ی کس نیست

    مهربانی مرده در دلها

    سینه ها از آرزو خالیست

آه یارب٬

     با چنین پندارهای زشت

     پس کجای زندگی زیبا و شیرین است.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

سلام

- آراراته ؟

+ نه .

- دماونده ؟

+ نه ، بیش تر ، بزرگ تر .

- اورست ؟

+ ....

+ آره آره خودشه ، دقیقا یه دل تنگی به عظمت اورست ..............

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

جایی که باد نمی آید،
آدمها دو دسته می شوند:
آنهایی که بادبادکشان را جمع کرده اند،
و آنهایی که می دوند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

دنيا نه به قول داستايوفسكي معدن خيانتها است، نه به قول سارتر پر از مردمان دوزخي

و نه به قول كامو زندان اسيران محكوم به مرگ و نه به قول ژيد بهشتي در كهكشانمان

نمي دانم شايد دنيا خيال من باشد يا تو

به هر حال اين به ما بستگي دارد كه دنيا كوشك باشد يا زندان.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

پاییز که می‌آید کلاغ‌ها خوشحال می‌شوند. کلاغ سیاه کوچه‌ی ما امروز بلندتر آواز می‌خواند. آرزوی کلاغ‌ها اینست که روی درخت‌های بی‌برگ و لخت یک عصر دلگیر بنشینند و ترانه‌های تلخ بخوانند. آنقدر تلخ که دل مردم محله از غصه بگیرد. پاییز که می‌رسد کلاغ‌ها خوشحال‌اند که زودتر به آرزوشان می‌رسند.

چند سالی است که دیگر اول مهر لباس‌های نوام را نمی‌پوشم و با افتخار و ترس سوی مدرسه راه نمی‌افتم. دیگر صبحانه‌ام را مامان برایم داخل کیفم نمی‌گذارد. چند سال است که برای بیرون رفتن و گفتن حرفی در کلاس آقا یا خانم اجازه ... نمی‌گویم. و صدای زنگ تفریح بعد از یک کلاس کسل کننده برایم زیباترین آواهای زمینی نیست. صدای بچه‌های کلاس و مسخره‌بازی‌هایشان قبل از ورود معلم دیگر برایم گنگ شده است. لیست خوبان و بدان روی تخته سیاهی که همیشه سیاه ماند تا درس ما تمام شود، یادم نمی‌رود. و آن خطکش معلم کلاس سوم دبستانم را که مرا پای تخته خواند تا یک کیلوگرم را به گرم تبدیل کنم و من نتوانستم، هنوز کف دستانم احساس می‌کنم.

سال‌های زیادی گذشته و من حتا بوی کتاب‌هایم را به یاد دارم. کتاب‌های نوی اول سال که برایم سخت و غریب بودند و درس‌هایی که فکر می‌کردم امسال مشکل‌ترین درس‌ها خواهند بود. و در تمام این سال‌ها من هنوز اول مهر، دلم برای صدای چکش آقای ناظم روی آن تکه فلز آویزان از درخت روبه‌روی دفتر تنگ شده است. و هنوز صدای همهمه‌ی بچه‌های کلاس را به یاد دارم وقتی بغضم می‌گرفت و سرم را روی نیمکت چوبی کهنه می‌گذاشتم و از سر و صدای آنها متنفر می‌شدم. سال‌های آینده هم هر کجا باشم، وقتی سر و صدای کلاغ‌ها را روی درخت‌های بلند می‌شنوم و باد‌های سرد عصرگاه را حس می‌کنم می‌فهمم اول مهر نزدیک است. رسیدن به آن روزها غیرممکن است، اما ‌می‌شود کمی چشمانم را ببندم و آن پسرک نه ساله‌ی خجالتی را تجسم کنم که دستش را زیر شیر آبخوری گرفته و دوستانش را خیس می‌کند و می‌خندد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

گاهي اوقات... فقط مي خواهي كه نباشي،‌ هرآنجايي كه همه چيز هست،تو نباشي.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |