تبليغاتX
دست نوشته ها
من گرفتار سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

گوش کنید 
پي اسم تو ميگشتم
ته يه فنجون خالي
دنبال يه طرح تازه
يه تبسم خيالي
فنجوناي لب پريده
قهوه هاي نيمه خورده
من و عشقي كه واسه
هميشه مرده
دل به عشق تو سپرده

فال تو رنگ فريبو
گريه هاي عاشقونست
فال من طنين آخرين ترانست
رنگ قهوه اي چشمات رنگ خوابه
كه تا شهر بي نهايت منو برده
اونجا كه آخر عشقه
اونجا كه مرز سرابه


پي اسم تو ميگشتم
ته يه فنجون خالي
دنبال يه طرح تازه
يه تبسم خيالي
فنجوناي لب پريده
قهوه هاي نيمه خورده
من و عشقي كه واسه
هميشه مرده
دل به عشق تو سپرده

فال تو رنگ فريبو
گريه هاي عاشقونست
فال من طنين آخرين ترانست
رنگ قهوه اي چشمات رنگ خوابه
كه تا شهر بي نهايت منو برده
اونجا كه آخر عشقه
اونجا كه مرز سرابه
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….


                                                           قيصر امين پور

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

برگزیده ای از سروده های  مرحوم

 دکتر قیصر امین پور

 

  • غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


  • فال نیک


گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 


  • درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

دكتر قیصر امین پور شاعر و ادب پژوه نامی كه دوشنبه شب (۷ آبان) برای معالجه بیماری‌اش به بیمارستان دی انتقال داده شده بود،به دلیل شدت بیماری دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.
دكتر امین‌پور در سال‌های اولیه دهه هشتاد تصادف شدیدی كرد و كار وی به جراحی‌های متعددی كشید و حتی كلیه‌های خود را تعویض كردو برای معالجات بیشتر به خارج از ایران اعزام شد، اما از قرار شدت بیماری به گونه‌ای بود كه درنهایت به درگذشت وی منجر شد.

زندگینامه

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال در
دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو
فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن
غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از
شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار
شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، وضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در
دانشگاه تهران و الزهرا تدریس کردوبه کارهاى پژوهشى مشغول شد.

ویژگی سخن




تصویر
قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان
شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر "به قول پرستو" و "مثل چشمه- مثل رود" آوازه خوبی دارند.

در طلیعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:

چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟




قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:
چهارپارهغزلدو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی

ویژگی های شعری


الف: مضمون بکر

هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران
سبک هندی)

ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.

مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن

ب: اندیشه های نو

یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.

قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.

در قطعه "راه بالا رفتن" این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.

ج: زبان امروزی

امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر "بال های کودکی" بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.

د: گوناگونی موضوعات

موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.

هـ: وزن

یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.

نمونه شعر


خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح



تصویر
لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست


قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)- به قول پرستو(1375)- تنفس صبح(1363)- در کوچه انقلاب (1363)

راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


آثار

1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر

(یرگرفته از ویکیپدیا فارسی)

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

Through the fish eyed lens of tear stained eyes
I can barely define the shape of this moment in time
and far from flying high in clear blue skies
I'm spiralling down to the hole in the ground where I hide

If you negotiate the minefield in the drive
and beat the dogs and cheat the cold electronic eyes
and if you make it past the shotgun in the hall
dial the combination open the priesthole
and if I'm in I'll tell you what's behind the wall
There's a kid who had a big hallucination
making love to girls in magazines
he wonders if you're sleeping with your new found faith
could anybody love him
or is it just a crazy dream

And if I show you my dark side
will you still hold me tonight
and if I open my heart to you
and show you my weak side
what would you do
would you sell your story to rolling stone
would you take the children away
and leave me alone
and smile in reassurance
as you whisper down the phone
would you send me packing
or would you take me home

Thought I ought to bare my naked feelings
Thought I ought to tear the curtain down
I held the blade in trembling hands
prepared to make it but just then the phone rang
I never had the nerve to make the final cut

pinkfloyd

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

همیشه اگر بغضی ته صدام بوده اخر قصه که به خوبی و خوشی تموم میشه تازه یه بغض نه چندان غریبه پیدا می شه.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

گم شده ام یا شاید خودم را گم کرده ام.از دنیایم می ترسم.باور کنم که باید سیاه را هم به دنیای رنگارنگم اضافه کنم؟تقسیر خودم است زندگی را بدجوری پیچانده ام.کسی نیست تا دلیلش را به من بگوید؟

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

سلام

TinyPic image

همین !

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

     شب سختی بود.

    سکوت ساز بود و ضجه ی آواز٬ بکرترین واژه ها در آغوش کهنه ترین متون٬ انعکاس درد و کابوس خنده٬ صدای زنگدار مرگ و هجوم تگرگ٬ سقوط پروانه و زخم پرواز.

    عصمت از یاد رفته ی مریم٬ تنها دلیل معصومیت گل٬ مدرک محکومیت زنبور بود در دادگاه عقل. جایی که رای ابدی صبوری مرا صادر می کرد.

     هزاران غریبه بی صدا بر من می گریستند و آشنایان مرا به وحشت قهقهه های سربی شان میهمان می کردند.

     قصه ی وهم آلودم٬ دار حلاج بود و داغ شبلی. سکوت٬ سکوت و سکوت٬ تنهاترین پاسخ من. میخواستم بگویم و نمی توانستم.

     مرا به مسلخ باورهای فراموش شده می بردند. می خواستند از من تندیسی بسازند به دلخواه. می خواستند مرا به پوزخند حکومتشان هنگام طاعتم میهمان کنند.

     آنچه لایق پرستیدن بود از من می ربودند و بازیچه های خود را سخاوتمندانه به من می بخشیدند. می خواستند رکود بازار نشریاتشان را خبر تسلیم من بشکند و این خبر را به تیراژ غمهای ناگفته ام منتشر کنند.

     می خواستند....

     من سرباز زدم و از خواب جستم.

     شوق گم گشته ی رهایی مرا یافت و عرق سرد اندامم در گرمای حس بیداری بخار شد.

    برخاستم و خواستم کابوس بامدادم را به فراموشی بوسه ی لبخندی بسپارم. بستر هول و هراسم را به مقصد رنگها و شورها٬ آنچنان که در خیال می ساختم٬ وداع کردم.و چون کودکی که آغازین گام را برمی دارد ٬ غرق آرزو٬ پای درد دنیای واقعی نهادم. تصمیم داشتم همه دنیا را با چشم ببلعم.

     ولی....

     شکستم و پژواک صدای افسوسم را تا بینهایت خودم٬ غمگنانه٬ شنیدم.

     آنچه می دیدم آنچه می انگاشتم نبود.

    زیباترین لبخند آدمیان وقتی بر لبانشان نقش می بست که گنجشک معصومی بر آتش آنها بریان میشد.

     شب سخی بود.

    و روزی سختتر و وحشتزاتر.        

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::کارون:: |

سلام

اینم آهنگ زیبای خیال از احسان خواجه امیری تقدیم به همه دوستان (ویژه برای ::سارا::)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام

TinyPic image

خوبید انشاا... ؟ خدا را شکر ، خدا را صد هزار مرتبه شکر ، شما خوب باشید ما هم طوریمون نیست و خوبیم و ملالی نیست جز دوری ، حالا از دوری شما تا دوری ............................

ای خدا ، ای امان ، ای فغان ، آخه من دردمو به کی بگم ؟ آخه کجا برم ؟ چه کار کنم ؟ ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یکی به داد من بی نوا برسه ، این ها منو کشتن ................. حرف تو دهن بچه مردم می ذارن ، تهمت می زنن ، افترا ، دروغ ................. سر منو گرم می کنید ؟ منو اغفال می کنید ؟ می خواهید یادم بره چی می خواستید بگید و هنوزم که هنوز خبری نیست ؟ یادم بره ؟ مگه می شه ؟ امکـــــــــــــــــــــــان نداره ، اصلا حرفش هم نزن ، آخه کم چیزی نیست که ، محبت خواهری بوده ، مهر بوده ، شور بوده ، عشق بوده ، مگه می شه آدم یادش بره ؟ ( من گفتم خشکه حساب نمی کنم ؟؟؟؟؟  ) ، من کی گفتم " آدم و انسان " این جا دیگه نیست ؟؟؟؟ من فقط گفتم گمشون کردم ، همین ! و این طور هم که بوش می یاد  اون هایی که من گمشون کردم خودشون هم خودشون را گم کردن و اون قدر خودشون را تو این هزار تو مشغول کردن که الان هیچ خودشون هم نمی دونن که از کجا رفتن تو ! اما آخه دوست خوبم ، دوست من ! تا زمانی که بشینی کنار و کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیری و نخوای که موردی حل بشه و حرفی زده بشه و ارتباطی پیش بیاد و رابطه ای برقرار بشه که نمی تونی خودت را پیدا کنی ، می تونی ؟؟ می شه ؟ واا... اگه بشه . نمی گم حالا بیا داد و هوار راه بنداز و آخ این طور شده و آخ اون طور شده ................... اما گوشه ی عزلت هم نگزین ! اصلا می دونید چیه ؟ شما بذارید به حساب "خود"خواهی من که من دلم می خواد شما ها باشید ، شما ها باشید که بشه حرف زد ، بشه شنید ، بشه دید ، بشه خوند ، بشه نگاه کرد ، بشه گفت و گفت و گفت و گفت ، بشه خندید ، بشه گریه کرد . حالا فکر نکنید که ارتباطی هم که هست خیلی ما ها را به هم نزدیک کرده و دیگه حالا همه چی تمومه ( نه که تموم ها ، منظورم اینه که کامله ! ) و ما ها می تونیم کنار هم باشیم و اصلا کنار هم هستیم ، نه خیلی هم بی راهه نرید ، چون ::رضا:: ، ::صالح:: و ::عاطفه:: ( فاتحه مع الصلوات ، خدایش بیامرزاد ) همون قدر غریبه هستن که شما ها ، همون قدر دور هستن که شما ها و همون قدر پوسته ی بیرونی شون سخت و سفت که شما ها . اما این بین انگار همه رفتیم تو لاک خودمون و منتظریم ! بابا جان ! این انتظار زمانی تمام می شه که تو اون در را نشون بدی ، من از کجا بیام تو وقتی جلوی در را آجر کشیدی اون هم با سیمان مرغوب قشم ! ( حالا این که خودت آجر کردی یا شهرداری ، بحثش جدا است ! ) ، باشه سختته ؟ نمی تونی ؟ خسته می شی و نمی تونی آجر ها را برداری ، فقط یکیشون را بردار ، برای بقیه درخدمتیم در بست ! ( از اتوبان می ریم و تو راهی هم نداریم ! ) ، دیگه چی بگم ؟

راســـــــــــــــــــــــــــتی ! احتمال نزدیک به یقین کارم را تغییر می دم و می خوام برم جای دیگه ، دعا کنید درست بشه که اگر شد همه گی شما مهمون من ، هر جا که دوست داشتید و به تفاهم رسیدید ! ( چون شما ایید و آره و این ها ، باشه قبول ، یه نفر هم همراه بیارید ! ) ( در اولین فرصت و در صورت درست شدن حتما اطلاع رسانی می کنم که کجا است ! )

پ.ن ۱ : آق ::رضا:: خجالت داره واا... ! ( خجالت بابت شماره حساب گفتم ها ! ) منظور از احسان هم احسان پسر ایرج بود که آلبوم جدیدش انصافا به دل می شینه ، که قرار بود از طرف من برای خودتون بگیرید و من که اومدم فقط یادگاریش را بنویسم ! ) ( اما نو پرابلم ! گویا در آینده ی نزدیک همون خواهر مظلوم که زحماتش حتی یه بوس هم در بر نداشت می خواد بیاد این طرف ها ، که وقتی اومد می فرستم براتون )

پ.ن ۲ : نگرفتی که ، من گفتم تکنلرژی ! اما تکنلرژی کجا و چی ! .................. آهان ، آفرین ، همون !

پ.ن ۳ : ای وای نگو ، حیف نیست ؟؟ بلاگمون اصلا روح نداره و فقط و فقط و فقط با اون جادوگرها روح پیدا می کنه !

پ.ن ۴ : چه حالی می ده داشتن " ای دی اس ال " و " وایر لس " ، باش که عکس ها را می ذارم !

پ.ن ۵ : آق ::صالح:: محترم ! برنامه برای من می ذاری ، من هم بگم برنامه ام را تا ببینی که چه خبره و چه محشری شده روز ها و شب هام + همون دل تنگیه که اندازه ی آرارته ! . راستی تو شماره ها را پیدا کردی ؟

پ.ن ۶ : بقیه هم اگر احیانا کم و کسری داشتن بگن دیگه ، نگید مدیونید ها !

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |