تبليغاتX
دست نوشته ها
تیتراژ سریال پریدخت
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

(مادرم تولدت مبارک)

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می
گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
شل سیلور استاین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

مگر یک شب از این شبهای بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام خواب در چشم خدا لرزد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |


Yesterday

ديروز

مشکلاتم چه دور به نظر مي رسيد

حال گويي که

همه غم ها آمده اند تا بمانند

آه من چه باورمندم به ديروز



ناگهان

من نيمي از مردي که ديروز بودم هم نيستم

و سايه يي بالاي سرم آوار شده

آه ديروز چه ناگهان بازگشته



چرا دخترک بايد مي رفت، نمي دانم

و او هم هرگز نخواهد گفت چرا

شايد من حرف اشتباهي زده بودم

حال حسرت ديروز را مي خورم



ديروز

عشق چه بازي ساده يي بود

حال من نياز به جايي دارم که در آن مخفي بمانم

آه من چه باورمندم به ديروز



چرا دخترک بايد مي رفت، نمي دانم

و او هم هرگز نخواهد گفت چرا

شايد من حرف اشتباهي زده بودم

حال حسرت ديروز را مي خورم



ديروز

عشق چه بازي ساده يي بود

حال من نياز به جايي دارم که در آن مخفي بمانم

آه من چه باورمندم به ديروز

Yesterday

all my troubles seemed so far away

Now it looks as though

They,re here to stay

Oh I believe in yesterday



Suddenly

I,m not half the man I used to be

there,s a shadow hanging over me

Oh yesterday came suddenly



Why she had to go I don,t know

she wouldn,t say

I said something wrong

Now I long for yesterday



Yesterday

Love was such an easy game to play

Now I need a place to hide away

Oh I believe in yesterday



Why she had to go I don,t know

she wouldn,t say

I said something wrong

Now I long for yesterday

Yesterday

Love was such an easy game to play

Now I need a place to hide away

Oh، I believe in yesterday

Mm mm mm mm mm mm mm...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |


I'm calling' u
With all my goals, my very soul
Ain't falling' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love

I'm calling' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin'a reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe



پ.ن :کسی آلبوم این گروه فوق رو نداره؟(بخصوص همین آهنگ)
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

راهتو ادامه بده باران نشانه خوبیست.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |

سلام

برای گریز از فاصله ها سلام می دهیم٬ و چه غافلیم از اینکه هر فاصله ای را سلام آغازین نقطه ی آغاز است.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |

کلیپ

وقتی که می خندیدی، گلای سرخ باز می شدن گل پنبه(دختر صورتی فام)

بلبلها ازتو می خوندن و ما گوش می دادیم گل پنبه

وقتی که میومدی، بهار رو هم با خودت ورمیداشتی میاوردی گل پنبه

روزگاری بود که دره ها، تورا حکایت می کردند و ما خوشحال می شدیم گل پنبه

با بارون پائیزی، کوچ کردی و رفتی یه روزی، باورمان نشد گل پنبه

ایل مان ساکت و خاموش شد بدون تو.. ایل ما به نبودنت عادت نداشت گل پنبه

برلبانم، آخرین شعرم گل پنبه:

هنوز از تو می گوید هنوز تورا صدا می کند گل پنبه

با بارون پائیزی، کوچ کردی و رفتی یه روزی، باورمان نشد گل پنبه

ایل مون ساکت و خاموشه بی تو... ایل ما به نبودنت عادت نداشت گل پنبه

 آخرین ابرهای چشمانم

هنوز به دنبال تو می گردند، هنوز تو را انتظار می کشند گل پنبه

برلبانم، آخرین شعرم گل پنبه:

هنوز از تو می گوید، هنوز تورا صدا می کند گل پنبه!


+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

شدیدا دلم گرفته
برف
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

آسمان را بنگر ،که هنوز ، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست

 

گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد!

 

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

 

نه شکست و نه گرفت!

 

بلکه از عاطفه لبریز شد و

 

نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

 

زیر پاهامان ریخت،

 

تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست!

 

ماه من،غصه چرا؟! تو مرا داری و من 

 هر شب و روز،

 

آرزویم ، همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها



گفتن

 

کار آنهایی نیست، که خدا را دارند…

 

ماه من! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید

 

 یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

 

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود ، که خدا هست، خدا هست!

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید  نشانم میداد…

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد…

 

ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !

 

معنی خوشبختی ،

 

بودن اندوه است…!

 

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین

 

ولی از یاد مبر:

 

پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند

 

که خدا هست، خدا هست

 

وچرا غصه؟!چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |