P چشمهات بسته است. چشمهات را بستی، نمیبینی، نه که نتونی نه اما نِمی تو نی که ببینی، توانایی دیدن نداری، یهجاهایی کلی خوش به حالته ................. آره، همون کم دونستن و کم دیدن و ......... راحت بودن.
P چشمهات بسته است. چشمهات را بستی، نه که نتونی نه اما خودت خواستی که بسته باشه، خودت بستیشون، نمیخوای ببینی، حالا چرا و چطور معلوم نیست و نه به من که به هیچ کس دیگه هم ربط نداره، خودت نمیخوای و اینطور راحتتری و حتی بقیه هم اینطور راحتتر باشن که تو نبینی.
P چشمهات بسته است. چشمهات را بستی، میبینی و میخوای که ببینی اما نمیخوای که ببینی، نمیتونی چیزهایی را که میبینی قبول کنی و نمیخوا که قبول کنی، تو بیشتر از اینها رو حرفها و صاحب حرفها حساب میکردی و نمیخوای چکشون برگشت بخوره، حوصله برگشت زدن داری یا نداری به من ربطی نداره، اما وقتی میشه با یه پیک تماس گرفت و چک را نقد کرد، تازه اون هم چک تاریخ روز، چرا برگشت ؟ چرا حقوقی کردن و بره بالای شش ماه، تازه اگر مال خودت باشه که برای دستهی بعدی باید بازرسی کل هم بری................... نه نمیخوای ببینی ....................... حاضری
نبینی اما برگشت بخوره ..................... اما کاش فقط پیش خودت برگرده....... خستهای.
P چشمهات بسته است. چشمهات را بستن، هم میبینی و هم میتونی و هم میخوای، اما بستنشون، سود (تا چند وقته دیگه احتمالاً واسه هر کارمون باید سود را بسنجیم) توی اینه که بسته باشه، سود تو که نه، که تو که مهم نیستی، سود اونها و نه که همیشه همهی پیشآمدهای بد با هم پیش مییاد ..................... نه مجال حرف زدن بهت میدن و نه تو حس حرف زدن داری.
P چشمهات بسته است. خوابیدی، بخواب، بیدار بودنت خیلی هم مهم نیست.
P چشمهات بسته است. نمیتونی بازشون کنی ............ سنگ لحد سنگینه.
عشق در سرزمين باستانی ما، در فرهنگ ايرانی ما، نه تنها زشت نبوده بلکه آن را همراه و همنشين «خرد» می دانسته اند. يعنی در انسان خردمند قدرت و ظرفيت عشق بيشتر است و انسان بی خرد از عشق دور تر و تهی تر به شمار می آيد.
اين روزها کلمه ی «عشق» ....
سایت هنر و موسیقی در باره حاج قربان سلیمانی می نویسد: او تنها بازمانده از بخشی های خراسان بود، از هشت سالگی دو تار به دست گرفت و نزد پدرش که از نوازندگان صاحب نام دو تار شمال خراسان به شمار میرفت، به شاگردی پرداخت. هنگام درگذشت پدر، 22 سال سن داشت و از آن پس نزد غلامحسین بخشی جعفر آبادی، حاج محمد بخشی قیطانی و عوض بخشی به آموختن دو تار روی آورد. حاج قربان کار دوتار نوازی را در مراسم عروسی، ختنه سوران، شیرینی خوران از سال 1321 آغاز کرد.
او به گفته خود 15-16 سال دست به ساز نزد. ظاهرا علت آن هم اعتقادات و پای بندی وی به سخنان متشرعین بود که باعث شد او ساز را به کناری نهد. اما وقتی روحانیون دیگری به وی توصیه کردند که موسیقی موهبتی الهی است، دوباره ساز در دست گرفت و به نواختن پرداخت.
او فعالیت مجددش را از سال 1367 با برنامه تلویزیونی "اندیشه هنر" شروع کرد و درسال 1369 در جشنواره موسیقی فجر، نوازنده برتر انتخاب شد و از آن سال به بعد هم به عنوان داور در جشنواره موسیقی فجر حضور یافت.
این استاد صاحب نام در سال های اخیر 8 بار به فرانسه اعزام شد و به عنوان پدیده و ستاره "آوینیون" فرانسه معرفی شد.
او همچنین به کشورهای بسیاری مانند پرو، هلند، تونس، ترکیه، بلژیک، انگلستان، سوئیس، کلمبیا، اکوادور، پاناما، فرانسه و چند شهر آمریکا نیز سفر کرده بود.
فیلمی از زندگی حاج قربان در یوتیوب، کار مجید حمیدیان و امیر حسین زمانخانی
استاد حاج قربان سلیمانی کار کشاورزی می کرد و از 14 فرزندش فقط دو دخترش به موسیقی روی آورده اند و یک پسرش که این آخری پنجاه ساله است و علیرضا نام دارد و در بیشتر اجراهای پدر به عنوان همنواز حضور جدی داشته است.
به نوشته همشهری انلاین، حاج قربان سلیمانی از سه ماه پیش از بیماری رنج می برد اما علیرغم پیگیریهای فراوان درخصوص درمان وی، بی توجهی مسئولان و نهادهای فرهنگی موجب از دست رفتن این هنرمند ارزشمند شد.
همشهری می افزاید: «فرشاد فداییان یک فیلم 115 دقیقه ای از زندگی حاج قربان سلیمانی ساخته است که تنها اثر باقی مانده درباره زندگی این هنرمند موسیقی نواحی است.» اما با توجه به فیلمی که از زندگی استاد در یوتیوب وجود دارد باید گفت دو اثر در باره او دست کم در دسترس است.
اعطنی النای سروده جبران خلیل جبران را با صدای فیروز بشنوید.

أعطني الناي و غن فالغنا سر الوجود/الخلود
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود
هل تخذت الغاب مثلي منزلا دون القصور
فتتبعت السواقي و تسلقت الصخور
هل تحممت بعطر و تنشفت بنور
و شربت الفجر خمراُ في كؤوس من أثير
أعطني الناي و غن فالغنا خير الصلاة
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الحياة
هل جلست العصر مثلي بين جفنات العنب
و العناقيد تدلت كثريات الذهب
هل فرشت العشب
ليلاُ و تلحفت الفضا
زاهداُ في ما سيأتي ناسياُ ما قد مضى
أعطني الناي و غن فالغنا عدل القلوب
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الذنوب
أعطني الناي و غن و انس داء و دواء
إنما الناس سطور كتبت لكن بماء