تبليغاتX
دست نوشته ها
یک دل میتونه حقیقت را تشخیص بده


یک باریکه از نور خورشید میتونه اتاقی را روشن کند

یک نفس میتونه زندگی را بداخل بکشه

یک راه میتونه به مقصد راهنمایت کنه

یک لمس میتونه بهت امنیت ببخشه

یک کلمه میتونه عبادتی را شروع کند

یک درخت میتونه آغازگر جنگلی باشد

یک گل میتونه تو را از رویا بیرونت بیاره

یک لبخند میتونه آغازگر یک دوستی باشه

یک خنده میتونه بر افسردگی غلبه کند

یک شمع میتونه تاریکی را خراب کند
یک زندگی میتونه متفاوت باشد و تو همان یک هستی

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

P   چشم‌هات بسته است. چشم‌هات را بستی، چشم‌هات را بستن، چشم‌هات را نمی‌بینن، چشم‌هات را نمی‌بینی، اصلاً از اول چشم نداشتی. 

P   چشم‌هات بسته است. چشم‌هات را بستی، نمی‌بینی، نه که نتونی نه اما ن‌ِمی‌ تو نی که ببینی، توانایی دیدن نداری، یه‌جاهایی کلی خوش به حالته ................. آره، همون کم دونستن و کم دیدن و ......... راحت بودن.  

P   چشم‌هات بسته است. چشم‌هات را بستی، نه که نتونی نه اما خودت خواستی که بسته باشه، خودت بستیشون، نمی‌خوای ببینی، حالا چرا و چطور معلوم نیست و نه به من که به هیچ کس دیگه هم ربط نداره، خودت نمی‌خوای و این‌طور راحت‌تری و حتی بقیه هم این‌طور راحت‌تر باشن که تو نبینی. 

P   چشم‌هات بسته است. چشم‌هات را بستی، می‌بینی و می‌خوای که ببینی اما نمی‌خوای که ببینی، نمی‌تونی چیزهایی را که می‌بینی قبول کنی و نمی‌خوا که قبول کنی، تو بیشتر از این‌ها رو حرف‌ها و صاحب حرف‌ها حساب می‌کردی و نمی‌خوای چکشون برگشت بخوره، حوصله‌ برگشت زدن داری یا نداری به من ربطی نداره، اما وقتی ‌می‌شه با یه پیک تماس گرفت و چک را نقد کرد، تازه اون هم چک تاریخ روز، چرا برگشت ؟ چرا حقوقی کردن و بره بالای شش ماه، تازه اگر مال خودت باشه که برای دسته‌ی بعدی باید بازرسی کل هم بری................... نه نمی‌خوای ببینی ....................... حاضری
نبینی اما برگشت بخوره ..................... اما کاش فقط پیش خودت برگرده....... خسته‌ای.

P   چشم‌هات بسته است. چشم‌هات را بستن، هم می‌بینی و هم می‌تونی و هم می‌خوای، اما بستنشون، سود (تا چند وقته دیگه احتمالاً واسه هر کارمون باید سود را بسنجیم) توی اینه که بسته باشه، سود تو که نه، که تو که مهم نیستی، سود اون‌ها و نه که همیشه همه‌ی پیش‌آمدهای بد با هم پیش می‌یاد ..................... نه مجال حرف زدن بهت می‌دن و نه تو حس حرف زدن داری. 

P      چشم‌هات بسته است. خوابیدی، بخواب، بیدار بودنت خیلی هم مهم نیست. 

P      چشم‌هات بسته است. نمی‌تونی بازشون کنی ............ سنگ لحد سنگینه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

گرگ ها ، پنج روز بود كه تا فاصله 50 متري گوسفندان مي آمدند و تا چوپان فرياد مي زد :گرگ آمد در مي رفتند .
مردم فكر مي كردند چوپان دروغ مي گويد و كم كم نسبت به او بي اعتماد شدند .
روز ششم كه گرگ ها با يك كاميون آمدند و گوسفندها را بردند هم چوپان فرياد زد گرگ آمد گرگ آمد هم مردم براي كمك خودشان را رساندند. اما دير رسيده بودند.
فقط يك برگه چركنويس از گرگ ها به جا مانده بود كه متوسط زمان رسيدن مردم به محل چرا محاسبه شده بود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

چاره ای نداریم باید یاد بگیریم که آروم آروم از کنارشون رد شیم و حتی به روی خودمونم نیاریم که چقدر دوسشون داریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::صالح:: |

عشق در سرزمين باستانی ما، در فرهنگ ايرانی ما، نه تنها زشت نبوده بلکه آن را همراه و همنشين «خرد» می دانسته اند. يعنی در انسان خردمند قدرت و ظرفيت عشق بيشتر است و انسان بی خرد از عشق دور تر و تهی تر به شمار می آيد.

اين روزها کلمه ی «عشق» ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

A new day has just begun
time to bask 'Neath the sun
Yesterday is dead and gone
to a new day you belongRejoice and be glad
there's no need to be sad
Leave your burdens behind
allow only good to fill your mind
Make the best of this new day
only good will come your way

یک روز جدید آغاز شده
خود را به تمامی به گرمای ملایم آن بسپار
دیروز گذشت و فنا شد
تنها امروزست که متعلق به تو است
از شادی به وجد بیا
غمگین نباش
همه ناگواری های گذشته را پشت سر بگذار
اجازه بده که تنها خوبی ها فکر تو را پر کنند
امروز را بهترین روز زندگی ات بساز
خواهی دید که تنها کامیاری و خیر همسفرت خواهد ش


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

خدایش بیامرزد
(کلیپ)

سایت هنر و موسیقی در باره حاج قربان سلیمانی می نویسد: او تنها بازمانده از بخشی های خراسان بود، از هشت سالگی دو تار به دست گرفت و نزد پدرش که از نوازندگان صاحب نام دو تار شمال خراسان به شمار می‌رفت، به شاگردی پرداخت. هنگام درگذشت پدر، 22 سال سن داشت و از آن پس نزد غلامحسین بخشی جعفر آبادی، حاج محمد بخشی قیطانی و عوض بخشی به آموختن دو تار روی آورد. حاج قربان کار دوتار نوازی را در مراسم عروسی، ختنه سوران، شیرینی خوران از سال 1321 آغاز کرد.

او به گفته خود 15-16 سال دست به ساز نزد. ظاهرا علت آن هم اعتقادات و پای بندی وی به سخنان متشرعین بود که باعث شد او ساز را به کناری نهد. اما وقتی روحانیون دیگری به وی توصیه کردند که موسیقی موهبتی الهی است، دوباره ساز در دست گرفت و به نواختن پرداخت.

او فعالیت مجددش را از سال 1367 با برنامه تلویزیونی "اندیشه هنر" شروع کرد و درسال 1369 در جشنواره موسیقی فجر، نوازنده برتر انتخاب شد و از آن سال به بعد هم به عنوان داور در جشنواره موسیقی فجر حضور یافت.

این استاد صاحب نام در سال های اخیر 8 بار به فرانسه اعزام شد و به عنوان پدیده و ستاره "آوینیون" فرانسه معرفی شد.

او همچنین به کشورهای بسیاری مانند پرو، هلند، تونس، ترکیه، بلژیک، انگلستان، سوئیس، کلمبیا، اکوادور، پاناما، فرانسه و چند شهر آمریکا نیز سفر کرده بود.

فیلمی از زندگی حاج قربان در یوتیوب، کار مجید حمیدیان و امیر حسین زمانخانی

استاد حاج قربان سلیمانی کار کشاورزی می کرد و از 14 فرزندش فقط دو دخترش به موسیقی روی آورده اند و یک پسرش که این آخری پنجاه ساله است و علیرضا نام دارد و در بیشتر اجراهای پدر به عنوان همنواز حضور جدی داشته است.

به نوشته همشهری انلاین، حاج قربان سلیمانی از سه ماه پیش از بیماری رنج می برد اما علی‌رغم پیگیری‌های فراوان درخصوص درمان وی، بی توجهی مسئولان و نهادهای فرهنگی موجب از دست رفتن این هنرمند ارزشمند شد.

همشهری می افزاید: «فرشاد فداییان یک فیلم 115 دقیقه ای از زندگی حاج قربان سلیمانی ساخته است که تنها اثر باقی مانده درباره زندگی این هنرمند موسیقی نواحی است.» اما با توجه به فیلمی که از زندگی استاد در یوتیوب وجود دارد باید گفت دو اثر در باره او دست کم در دسترس است.

(لینک مطلب سایت آفتاب )


+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

 اعراب بر سر هر مساله ای ممکن است با هم بجنگند اما همه شان از هر قوم و کشوری بر سر یک خواننده عرب زبان توافق نظر دارند :
فیروز لبنانی


اعطنی النای سروده جبران خلیل جبران را با صدای فیروز بشنوید.

untitledc.bmp

أعطني الناي و غن فالغنا سر الوجود/الخلود
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود
هل تخذت الغاب مثلي منزلا دون القصور
فتتبعت السواقي و تسلقت الصخور
هل تحممت بعطر و تنشفت بنور
و شربت الفجر خمراُ في كؤوس من أثير
أعطني الناي و غن فالغنا خير الصلاة
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الحياة
هل جلست العصر مثلي بين جفنات العنب
و العناقيد تدلت كثريات الذهب
هل فرشت العشب
ليلاُ و تلحفت الفضا
زاهداُ في ما سيأتي ناسياُ ما قد مضى
أعطني الناي و غن فالغنا عدل القلوب
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الذنوب
أعطني الناي و غن و انس داء و دواء
إنما الناس سطور كتبت لكن بماء

(وبلاگ مریم مومنی)

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |