وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند...*
اونقدر طولاني شده نيامدن اينجا كه ديگه اميدي به خودم ندارم كه هيچ بلاگفا هم تحويل نميگيره و با خط دوران قاجار داره باهام رفتار ميكنه!!!! حق هم داره خوب!
امروز كه كاملاً جا خوردم، چههمه تغييرات! خداكنه خوب باشه و از تنبلي در بياييم (البته ناگفته نماند كه فقط من از اينجا دور نبودم ها !!!!، حواستون هست ؟!)
ديگه ؟ انگار پاييز يادش افتاده كه بايد بياد !
ديگه ؟ ديگه همين فعلاً، تا اولين فرصت سراغي بگيريم.
راستي چرا كادر دور عكسها را آبي قرار ميده ؟!؟! كسي ميدونه راه حلش چيه ؟؟
* قیصر امینپور
به سلامها دل نمی بندم٬
از خداحافظیها غمگین نمی شوم.
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی٬
خورشیدو ماه.
واین جهان
پراز حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تورا
می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تورا
می بافند.