تبليغاتX
دست نوشته ها
سلام،

نه آدمم نه گنجشك

اتفاقي كوچكم

هربار مي‌افتم

دو تكه مي‌شوم

نيمي را باد مي‌برد

نيمي را مردي كه نمي‌شناسم.

(گراناز موسوي)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::سارا:: |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

خدایا من از خشم روزگار می ترسم،از واژه های تلخ هراسی ندارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح:: |


Second Life

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

تجربه چيزی‌ست كه آدمی‌زاد به دست می‌آورد، وقتی كه در پی به دست آوردن چيز ديگری‌ست.
( فدريكو فلينی)


پراسترس ترین روزم رو دارم پشت سر میزارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سلام،

يك آسمان پرنده، رها، روي شاخه‌ها،

در باغ ِ بامداد،

يك آسمان پرنده،

سرگرم شستشو،

در چشمه‌سار باد

يك آسمان پرنده،

در بستر چمن،

آزاد، مست، شاد

از پشت ميله‌ها،

بغضي به هاي‌هاي شكستم:

قفس مباد!*

 

* فريدون مشيري

**عكس هم از خودمونه‌ها، حواستون باشه!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::سارا:: |

مرغ عشق ها را دیده ای

که سر

بر شانه ی تنهایی خویش می خوابند؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

می توان رشته آن چنگ گسست
می توان کاسه آن تار شکست
می توان گفت: " هان! ای طبل گران زین پس خاموش بمان"
به چکاوک اما نتوان گفت: "مخوان"




(لغو مجوز اجرای کنسرت همای گیلانی در تهران توسط وزارت محترم ارشاد اسلامی)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

یک شب در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت تا پروازش مانده بود. زن برای اینکه به نحوی این زمان را پر کند به کتاب فروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. زن غرق در مطالعه بود که ناگهان متوجه شد مردی در کنار او نشسته و بدون هیچ شرم و حیایی یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و خورد. زن برای اینکه مشکل و ناراحتی پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همانگونه که به مطالعه ادامه میداد هر از چند گاهی کلوچه ای نیز برمیداشت و میخورد. زن به ساعتش نگاهی انداخت و در همین حال متوجه شد که "دزد" بی چشم و رو تقریبا پاکت کلوچه اش را خالی کرده است. هر چه می گذشت زن خشمگین تر میشد. با خود اندیشید که اگر من آدم خوبی نبودم حتما چشمش را کبود کرده بودم. با هر کلوچه ای که زن از پاکت بر میداشت مرد نیز برمیداشت. وقتی که فقط یک کلوچه در پاکت مانده بود زن ماند که چه کند که ناگهان متوجه شد مرد در حالی که لبخندی بر چهره اش نقش بسته آخرین کلوچه را برداشت آنرا نصف  کرد و در حالیکه نصف کلوچه را به طرف زن دراز میکرد نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن با عصبانیت کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت"اوه این مرد نه تنها دیوانه است بلکه بسیار هم بی ادب تشریف دارد. عجب آدمی! حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد." زن به خاطر نداشت که در طول عمرش اینچنین آزرده خاطر شده باشد. به همین خاطر هنگامی که پرواز او را اعلام کردند از ته دل نفس راحتی کشید. وسایلش را جمع کرد و حتی بی آنکه نگاهی به دزد نمک نشناس بیندازد راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپیما شد و در صندلیش جای گرفت. سپس به دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقی مانده را نیز به اتمام برساند. دستش را که توی کیفش برد متوجه شد چیزی غیر از کتاب هم در کیفش هست. انرا بیرون آورد. آنچه که او جلوی چشمانش دید پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریداری کرده بود.

(متن یک ایمیل از طرف یک دوست)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

بعد به یک جا می‌رسی که گیج می‌شوی. ذهنت پر می‌شود از همه‌ی چیزهای ناگوار این چند روز و نمی‌توانی روی هیچ‌کدام تمرکز کنی. قدرت تصمیم‌گیری را از دست می‌دهی. از همه چیز فرار می‌کنی. این‌گونه است که کم‌کم درون خودت مچاله می‌شوی و می‌دانی که راه گریزی نداری.  هیچ دست‌آویزی نیست که بهش چنگ بزنی تا فرو نروی.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

نگاه کن چه بیگانه وار ساحل آرامش دستان شکسته موج نا آرام درونم را پس میزند .
و من راندهء مانده چگونه فریاد را در درون پیچیده ام به کام میکشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

سخن از پیوند سست دونام و هم آغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است و شقایقهای سوختهء بوسهء تو
و صمیمیت تنهامان در طراری و درخشیدن عریانیمان .مثل فلس ماهیها در آب.


(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

قلب میخواهدو عقل میراند و چه کوته فکر است عقل که ذن پیروزی بر قلب میبرد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
 
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم نهراسم


* شعر از همای 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |