از من نشنیده بگیرین ولی انگار بچه ها دیگه بعد از این تو Facebook مشغولن.
شنیدم کلی برو بیا و اینا دارن اونجا.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
زبانم روزی شهادت خواهد داد که چه نا گفتنی ها با او گفته ام.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
خدایا من از خشم روزگار می ترسم،از واژه های تلخ هراسی ندارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
آدم بی قرار هر جایی و با هر کسی قرار نداره.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
وقتی زندگی آدم قرو قاطی می شه آدم به یه آزادی میرسه، چون می دونه که دیگه از این بدتر نمی شه.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
چاره ای نداریم باید یاد بگیریم که آروم آروم از کنارشون رد شیم و حتی به روی خودمونم نیاریم که چقدر دوسشون داریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
مگر یک شب از این شبهای بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام خواب در چشم خدا لرزد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
راهتو ادامه بده باران نشانه خوبیست.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
ماهی هایی که به دریا می رسن از افسردگی می میرن.
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
یه روزی
یه جایی
یه چیزی
یه کسی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
و باز هم روزها می گذرند بی آنکه اتفاقی بیفتد و آخر این قصه تکراری چه خواهد شد؟ نمی دانم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
من گرفتار سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
همیشه اگر بغضی ته صدام بوده اخر قصه که به خوبی و خوشی تموم میشه تازه یه بغض نه چندان غریبه پیدا می شه.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
گم شده ام یا شاید خودم را گم کرده ام.از دنیایم می ترسم.باور کنم که باید سیاه را هم به دنیای رنگارنگم اضافه کنم؟تقسیر خودم است زندگی را بدجوری پیچانده ام.کسی نیست تا دلیلش را به من بگوید؟
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
راه سختی در پیش است ولی سخت ترینش را پشت سر گذاشته ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
چرا؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
؟
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
گاهي اوقات... فقط مي خواهي كه نباشي، هرآنجايي كه همه چيز هست،تو نباشي.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
آنگاه که نمادی از امید
در فنجان قهوه ات نمی بینی
و آنگاه که در طالع این ماهت نیز
خبری از معجزه نیست.
بدان که خدا همه چیز را به دست خودت
سپرده تا بهترین ها را به ارمغان آوری.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
جام حيات ملتهب می تپد، گويی مرگ بر در می زند.
مرگی که به يکباره نفس را نمی گيرد
که گلو را تنگ می کند،
که سينه را می فشارد،
که زندگی را کم حجم می کند.
دلبستگی ها را از تو می گيرد،
دوست داشتنی ها را،
دل خوش کنک ها را.
زندگيت را نمی گيرد، بهانه های زندگيت را می گيرد.
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
دل خسته ام از اینجا از آدمای دنیا
همین امروزو فردا دل می زنم به دریا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
و کلمه ها را ،
که شاید جمله شود
و شاید معنی شود ...
دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
بی قلم بگویی ،
تر کرده ...
همه چیز از من گرفته شده ،
نه ...
خود گرفتم ، ناخواسته ،
شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
و ... اینک سکوت ...
بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،
با تو که سکوتم را خواهی شنید ،
و البته دلی دارم پر از امید ،
که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،
کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،
تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
همیشه روی پله آخر خوشبختی احساس بدبختی می کنی !
هر چقدر بیشتر احساس بدبختی کنی همونقدر خوشبختی!
درست وقتی حس می کنی همه چیز خوبه....خوبه خوبه....می ترسی!
از این که اینقدر اسیرش شدی....اسیر این به اصطلاح خوشبختی!
هر چقدر خوشی ات بیشتر باشه بیشتر می ترسی!
حالا.....تو چقدر خوشبختی؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
هه!
همهی زندگیات یک طرف، آن "آن"ی که دنبالش می گردی یک طرف. اگر آن "آن" را داشته باشی، همهی زندگیات هم نباشد، نباشد.
و اگر زندگیات، همهی آنچه باید باشد هم، بی آن "آن"...
هه!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ::صالح::
|
در کنار این پنجره ایستاده ام وچشمان اشک آلود و مشتاقم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام و ساقه نازک صبح را می نگرم که دمادم در برابر چشمان آرزومند و بیتابم می روید و دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود، بیقرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش را می فشرم تا نگه اش دارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
تلخ تر از این فنجون قهوه....حرف های تکراری...
داغ بعضی چیزا تا عمر داری روی دلت می مونه....
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
بی تو در حصار این شب سیاه عقده های گریه شبانه ام در گلو شکسته است.
شب به خیر......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
" چشمانت را پر از بهانه زیستن خواهم کرد
با شکوفه های تک در خت خانه ام
در هر بهار
و برایت خواهم گفت که یقین راه درازی است
و گاه
به کوتا هی یک آه.....!"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
کسی با سکوتش
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|
آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریاچه به پرواز در آمد.
چشمانش را بست و در سکوت های روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد اندوهی او را فرا گرفت و در دل خود اندیشید:
چگونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟
چه روزهای درازی که در میان این دیوارها به سر بردم.
کیست که بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::صالح::
|