بهسوي هم گام برميداريم
به يك زبان سخن ميگوييم
اما به وسعت رؤياهامان
تنها ميمانيم.
(غلامعلي كريمي)
نه آدمم نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هربار ميافتم
دو تكه ميشوم
نيمي را باد ميبرد
نيمي را مردي كه نميشناسم.
(گراناز موسوي)
يك آسمان پرنده، رها، روي شاخهها،
در باغ ِ بامداد،
يك آسمان پرنده،
سرگرم شستشو،
در چشمهسار باد
يك آسمان پرنده،
در بستر چمن،
آزاد، مست، شاد
از پشت ميلهها،
بغضي به هايهاي شكستم:
قفس مباد!*
* فريدون مشيري
**عكس هم از خودمونهها، حواستون باشه!
آمد و آتش به جانم كرد و رفت
با محبت امتحانم كرد و رفتآمد و بنشست و آشوبي بپا
در ميان دودمانم كرد و رفتآمد و روئي گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم كرد و رفتآمد و او دود شد من شعله اي
در وجود خود نهانم كرد و رفتآمد و آيينه گردانم بشد
طوطي بي همزبانم كرد و رفتآمد و برقي شد و جانم بسوخت
آتشين تر اين بيانم كرد و رفتآمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمة آب روانم كرد و رفتآمد و تيري زد و شد ناپديد
همچنان صيدي نشانم كرد و رفتآمد و چون آفتي در من فتاد
سر بسوي آسمانم كرد و رفت