تبليغاتX
دست نوشته ها

حتا گنجشک ها پول گرفته اند

که بخوانند.

عجب زمستانیست

این بهار!

برف و دوده باریده.

سیاه و سفید می بینم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

«آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند!»


پ. ن: همونی که اون بالا نوشتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

بعد به یک جا می‌رسی که گیج می‌شوی. ذهنت پر می‌شود از همه‌ی چیزهای ناگوار این چند روز و نمی‌توانی روی هیچ‌کدام تمرکز کنی. قدرت تصمیم‌گیری را از دست می‌دهی. از همه چیز فرار می‌کنی. این‌گونه است که کم‌کم درون خودت مچاله می‌شوی و می‌دانی که راه گریزی نداری.  هیچ دست‌آویزی نیست که بهش چنگ بزنی تا فرو نروی.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

پروردگار محترم، بنده که شما رو هيچ وقت نمي‌بخشم، از اون لحاظ. شما هم همينطور البته. مي‌گم حالا که بي حساب شديم و صفر شد، مي‌شه شما در همون جهت يه قدم فيلي مثبت بردارين، لطفاً. خيلي ممنون.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

اگه دیدی نمی تونی پرواز کنی، سرت رو نذار لای بالت که نبینی دیگران پرواز می کنن، نگاه کن، تا ببینی و یاد بگیری پرواز رو، یه روز تو هم می پری. اونوقت یاد کسایی باش که نگات می کنن، پس خوب پرواز کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا::

:قیمت دو تا پا چقدره؟
- بستگی داره باهاش فرار کنی یا بایستی !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

رنگین کمان پاداش کسانیست که تا اخرین لحظه زیر باران میمانند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

آدم‌های کوچک به‌خاطر آرزوهای بزرگی که دارند همیشه کوچک می‌مانند.

آدم‌های بزرگ اما با آرزوهایی کوچک،بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

They sat together on the subway. She turned to him and said, “I can’t stand this any longer.” He turned to her with a tear in his eye, "Honey, I just bought us two tickets to paradise." With that he took out his gun and shot them both
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

آدم‌های بزرگ زاده نمی‌شوند،ساخته می‌شوند...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

جایی که باد نمی آید،
آدمها دو دسته می شوند:
آنهایی که بادبادکشان را جمع کرده اند،
و آنهایی که می دوند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ::رضا:: |

امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |

پریشب حالم خیلی بد بود. کلافه و بی حوصله، به اضافه ی سه چهارتا احساس دیگه که اسماشون رو بلد نیستم. بدتر از اونی بودم که بتونم وصفش کنم؛ فقط میتونم بگم تا حالا کمتر اونطوری بودم. صبح فرداش که بیدار شدم خیلی شنگول بودم، واقعا احساس خوبی داشتم.

این جریان منو خیلی متاسف کرد. یعنی انقدر احساسات آدم الکی ان ؟! هر وقت دلشون میخواد خوب میشن، هروقت دلشون میخواد بد میشن، بدون اینکه شرایط فرق چندانی کرده باشه. مگه من مسخره ی اونام ؟!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ::رضا:: |